بخت که یار آدم نشه....

سلااااااااام

نمیدونم واسه شماها هم اتفاق افتاده که هرکاری میکنین میبینین دیگه حوصله ی هیچ کس و هیچ کاری رو ندارین؟؟

حوصله ی سروکله زدن با مشکلات و اتفاقات روزمره ای که هرکسی هر روزه باهاشون دست و پنجه نرم میکنه!!

اینجور وقتاست که آدم دلش میخواد که بره به یه جایی که دور از همه ی این هیوها و اضطرابها و کشمکش ها باشه!!بره به یه جایی که فقط خودش حرف بزنه و بقیه هم فقط گوش شنوا باشن!!!انقد بگه و بگه و بگـــــــــــه تا خالی بشه!!خالی بشه ازهمه ی اون حسای بدی که دوره ش کردن!!خالی بشه از همه ی اون فکرایی که آزارش میدن!!!خالی بشه از همه ی اون حرفایی که عینهو بختک راه گلوشو بستن و رفته رفته هم دارن فشار انگشتاشونو دوره گردنت بیشتر میکنن!!!!جوریه که رفته رفته احساس خفگی بهت دست میده و نفسات به شماره میفته!!!

ولشون کن!!!بیخیال!!

میبینین امروز با کلی عکس اومده بودم!از هرنوعی!!!ولی هرکاری کردم از شانس خوشگلی که داشتم آپلود نشدن!!

اینجاست که به این جمله واقعا ایمان آوردم که بزرگواری فرموده بودند:"اگه من شانس داشتم که اسممو میذاشتن شانسعلی نه وحیـــــــــــــــــــــــــــــــده!!!"

:)

قسمت نشد!ایشالا دفعه بعد!کلی عکس داشتم از کارام تو زمینه های مختلف!ازخوردنی گرفته تا پوشیدنی!!نشد که بشه:((

اصن 1سوال:شماها عکساتونو کدوم سایت آپلود میکنین؟؟


ماهی کوچولو خانوم معلم میشود:))

سلااااام دوس جونیای گلم:*خوبید؟خوشید؟

این مدتی که نبودم اینجوری نیس که فک کنین کلا نبودماااا!!بودم ولی نبودم:))))بودم چونکه میومدمو پستاتونو میخوندم!بی سروصدا!!نبودم چونکه حوصله م نمیکشید مطلب جدید بذارم!فقط میومدم کامنتامو جواب میدادمو مطالبنونو میخوندم و بی سروصدا میرفتم دنبال کار خودم:)

زندگی متاهلی هم خوب میباشد!اگر میدانستیم چنین است هرچه زودتر اقدام میکردیم به تاهل گزیدن:))))اما وقتی که کسی رو که عاشقشی و عاشقش بودی همیشه کنارت باشه شیرینیه زندگیت چندین و چندبرابر میشه!بوخوداااا:))

خداجونم ازت ممنونم هزاران هزاربار بلکه میلیونها و.....بار:****

درسته که تو بچگی خیلی اذیتم کرده بود و همش اشکمو درمیاورد،اما خودش که میگه چون عاشقت بودمو تو هم همش ازم دوری میکردی اینجوری میخواستم که بهم توجه کنیو باهام حرف بزنی حتی اگه این حرف زدن دعوا کردن باهام باشه!!

بچه از همون بچگیش بلا بوده:)) 

خبر دیگه اینکه ماهی کوچولوی قصه مون که بنده باشم از مهرماه امسال به جرگه ی معلمین پیوسته!ایهیم:)

بعداز گذروندن کلی کلاس مختلف!یکی از استادام تو کلاس بهم گف خیلی خوب مطلبو توضیح میدیو کلا همه چی رو حلاجی میکنی میدی به خورده بچه ها!چرا برا تدریس اقدام نمیکنی؟این بود که کلا عزممان را جزم فرمودیم برا خانوم معلم شدن:))البته تاحالا بصورت خصوصی خیلی تدریس فرموده بودیمو همگی نظرشان بر این بود!حتی جناب همسری عزیزتر از جانم که تو دورانه دانشجویی هر دوتاییمان درس آمار مهندسیشو بهش یاد دادم،بچه م رف 20شد فک کنم!

آمممماااااا!این گفته ی استادم کلا منو به فکر انداخت تااینکه باعث شد الان بشیم خانوم معلم!

نمیدونین وقتی بهت میگن خانوم چه احساس خوشایندیه!یکی از بچه ها میگف خانوم اولین روزی که اومده بودین ما فک کردیم شاگرد جدیدین،اصن بهتون نمیاد که 65ی باشین!اونروز تو مدرسه مراسم داشتیم با شاگردام عکس انداختم هرکی میبینه میگه اینا دوستاتن؟باورشون نمیشه که شاگردام باشن!آخه شاگردام دبیرستانین!

خلاصه که خعلی خعلی خوبه:)))

الان با گوشی کانکت شدم برا همین بازم شرمنده شدم که نمیتونم عکس بذارم!بازم میرسم خدمتتون ایشالا!البته اگه عمری باقی باشه و اینجا رو هنوز فراموش نکرده باشین:):*

نمایشگاه پایان پذیرفت,اما.....

سلام دوست جونیام

میدونم کوتاهی کردم این چند وقته...!

ولی باور کنین سرم خیلی خیلی شلوغ بود...!

میدونم اگه جریاناته این چند وقته رو بفهمین حتمنی بهم حق میدین:)من میدونم...!!!:دی

والا راستیتش بهتون که گفته بودم قراره تو یه نمایشگاهی شرکت کنم,نمایشگاهه دیروز آخرین روزش بود!

با چه اوضاعی کارامو تموم کردم رسوندم به نمایشگاهه!البته خیلی از کارایی که مد نظرم بود برا نمایشگاه وقت نشد که آمادشون کنم!!!

آخه میدونید سرم خعلی خعلی شلوغ بید..!!!

درگیره مراسم بودم!

آخه از خدا که پنهون نیس از شما چه پنهون که آخرای خرداد ماه منم رفتم قاطی خروسا!!!!!!:))))23 م مراسم عقدکنونم بود!!

برا همونم همش یا درگیره خرید بودم یا مراسم و ....!!!

گفته بودم که عکس چندتا از کارامو براتون میذارم!ولی ازبس درگیر بودم,نتونستم حتی نزدیکه لپ تاپم بشم!!چه برسه به نت و وب:)))

بعد اینم که همش مهمونی!!

ایشالا بعد اینکه یکم استراحت کنم و حالم جا بیاد عکس میذارم براتون...!

دوستون دارم:***

ماهی نوشت:

راسی ماه رمضونم که رسید...

مبارک باشه...

دعا یادتون نره ها....!!!!!!!!!!!

بابت نظراتونم ممنون...

چه خصوصی و چه عمومی:**  :))

بعد اینکه یکم استراحت کردم و خستگیم ددر شد,باید شروع کنم به آماده کردن سفارشایی که تو نمایشگاه داشتم!

برا نمایشگاه بعدیم باید خودمو آماده کنم از همین الان...تا مثه ایندفعه هول هولکی نشه کارام:دی

خلاصه ی این چند وقته...

سلام سلااااام صدتا سلام

هزارتا سلام

هزاران هزاران سلام...

خوبین؟

خوشین؟؟

من چند وقته که این دورو برا آفتابی نشدم؟؟؟

دلم برا همتون تنگ شده بود اساسی....!!!!!!!

چندبارم دادمش دسته خیاط یکم برام گشادش کردااااا ولی فایده ای نداشت:دی

والا جونم براتون بگه تو این مدتی که نبودم کلی اتفاق افتاده برام...سرمم حسابی شلوغ بود..

ایشالا بموقع میامو براتون تعریف میکنم...

یه کاراییم کردم که ایشالا بعدا براتون چندتا از عکساش میذارم!!!!!!!

فعلا داغترین خبر اینه که داداش و باباییم که رفته بودن کربلا و نجف واسه زیارت فردا قراره برسن...الان تو راه اند...!!

این ماجرای برگشتشونم ماجراها داره واسه خودش...آخه اینا سفرشون هوایی بود!!قرار بود دیروز ساعت 6پروازشون بایستی مینشست زمین!ولی یهو خبر دادن بهمون که به دلیل خرابیه هوا پروازشون کنسل شده!!!!

قرار بود امروز پرواز داشته باشن که اونم دیشب خبر دادن که فعلا تا 3روز همه ی پروازای عراق بدلیل خرابیه هوا و میزان بالای گردو غبار کنسل شده!!!!

این بود که بالاخره قرار شد که زمینی برگردن!!الان که داشتیم با داداشیم حرف میزدیم گفت که مرز رو رد کردن!!ینی وارد دیار آشنا شدن.....!

بقول داداشی راهه 2ساعته رو 30 ساعته باید بیایم....:دی

ولی باهمه ی این اوصاف ایشالا که فردا صب زود میرسن خونه...قبله روشناییه هوا....

دلم حسابی براشون تنگ شده,با اینکه تقریبا هرشب باهاشون یا تلفنی حرف میزدم یا با اس یا از طریق چت..!!!

ماهی نوشت 1:

شرمنده ی همتونم که نگرانتون کردن...

به همتون سر فرصت سر میزنم!!

:* :*

ماهی نوشت 2:

قراره تو یه نمایشگاه کارای هنری و دستی شرکت کنم واسه همین زیاد فرصت نمیکنم بهتون سر بزنم...

همونطور که گفتم ایشالا بعدا چندتا ازشون واستون عکس میذارم....!

دوستون دارم...

فعلا..

بای...!!!!!!


کلی حرفه نگفته دارم که تلنبار شدن رو دلم!!

حرفایی که نه میتونم اینجا بزنم,نه تو دنیای واقعی!!!!

فقط کافیه اینجا یه کلمه بگم...اونوخته که سیل اس ام اسها شروع میشه که وحیده چت شده؟؟!!اتفاقی افتاده برات؟؟!کی ناراحتت کرده؟؟!

اگرم اس ندن که همین که چششون به جمالم روشن بشه اولین چیزی که ازم میپرسن اینه:

ناراحتی ای داری؟؟چند وقتیه خیلی تو خودتیاااااااا....!

آقاجان اگه نخوام به کسی توضیح بدم کار اشتباهی میکنم؟؟؟؟نمیخوام....!!

ولی دیگه دارم میترکم...

کل دیشب رو تونستم فوق فوقش 2یا3ساعت بخوابم!اونم چه خوابی...!همش از خواب میپریدم!!!

اینکه احساس کنین غرورتون له شده چیکار میکنین؟؟!

اگه بفهمین کسی که فک میکردین دوستتونه و بعد بفهمین که تو این همه سال داشته از پشت بهت خنجر میزده...حتی به قیمت بدبخت کردنتون چیکار میکنین؟؟؟؟

از خودم بدم میاد که انقدر احمق بودم که نتونستم زودتر بشناسمش....!!

سرم داره میترکه....!!

هرکاری کردم دیدم نمیتونم....

ازم ساخته نیست...

منم مثه اون آشغال نیستم...

ولی سپردمش بخدا....

گفتم خداجونم,دیگه طاقت امتحانایی که برام ردیف کردی رو ندارمااااااااا....

دیگه بستمه هرچی سختی کشیدم....

واگذارش میکنم بخودت....


فقط اگه به یکی قول نداده بودم,الان یه بلایی سرش میاوردم که حالیش شه با کی طرفه....!!!!

خدااااااا میبینی منو....صدامو میشنوی؟؟؟؟؟

خودت حالیش کن.....


نوروز بایرامی:))


سلااااااااااام و صد سلام به دوستجونیام:*

خوبین؟خوشین؟؟!!

الــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــهی شکر:)

چطورین با لحظات پایانی سال؟!!

خوش میگذره؟!!

دیدین وقتی آدم وقتی یه چیزی رو از دست میده چقده دلش براش تنگ میشه؟!

الان من حال همچین آدمایی رو دارم!!

چند روزه دارم به سالی که پشت سرم گذاشتم فکر میکنم!به کارایی که کردم و اتفاقای شیرین و گاهیم هرچند تلخ برام افتاد...اتفاقایی که هرکدومش کلی برام تجربه و آگاهی بودن.....!

یاد عزیزایی افتادم که تو این سال تنهامون گذاشتن...کسایی که کنارشون خاطرات زیادی داشتم و عاشقشون بودم...!!

یاد خبر غنچه ای رو شنیدم که بعد 7یا 8 سال چشم انتظاری مامان باباش قرار بود پا تو این دنیا بذاره و الانم 17 روزی میشه که غنچه ی باارزش ما شکفته:)

یاد روزی افتادم که یکی از شبا با چشای گریون و کلی حرف ناگفته به خواب رفتم و درست فردای همون روز امام رضا که قربونش بشم جوابمو داد...!!!وقتی شنیدمش وسط خیابون گریه م گرفته بود...به زور جلوی ریخته شدن اشکامو گرفتم...!!

اینبار اشکم از روی شرمساری بود,نه گله گذاری!!!شرمساری ازینکه فکر میکردم خدا فراموشم کرده!!ولی با این کارش یه تلنگری بهم وارد کرد که آهای دختر خوب چشاتو وا کنو ببین...من کسی نیستم که به این راحتیا گنجینه هایی رو که رو زمین گذاشتم از یادم ببرم...!!

این سالی که گذشت سال پر جنب و جوشی برام بود...کلی پیز یاد گرفتم...هرچند میتونستم بیشتر ازینم باشه ولی گاهی تنبلی,گاهی هم پاره ای مشکلات مانع ازین شدن که بتونم به اون چیزی که میخوام برسم...!ولی اشکالی نداره خدا بزرگه...ایشالا خودش همه چیزو روبراه میکنه...:))

ماهی نوشت 1:

وای وای صدای گوشیم بلند شد!بذار ببینم کیه؟!

.

.

.

میدونین کی بود؟!

عمو نوروز بود زنگیده بود میگفت رسیدم سر عوارضی...!!!ولی اینبار این منم که میخوام هزینه ی عوارضی رو بگیرم...تا هزینه شو ندین پامو تو شهرتون نمیذارم!!!

هزینه شم صاف کردن خونه ی دلتونه!!!میگفت خب شماها که هرچی خاک و خل بوده از تو خونه هاتون ریختین بیرون!یه صفایی هم به خونه ی دلتون بدین,تا من راحت تر پامو بذارم اونجا....:)

آماده این؟؟!

اگه آماده این که زنگ بزنیم بهش خبر بدیم!

منتظره هااااااااااا....!

یالا تندتند کاراتونو بکنین...دیگه وقتی نمونده....:)

ماهی نوشت 2:

ایشالا هرجا که هستین سال خوبی رو داشته باشین!سالی سرشار از آرامش..سالی سرشار از موفقیت...!

بایرامیز مبارک...!

:) :*

2آ یادتون نرهههههههه....!
:))


تفلد....!!!


سلاااااااام دوست جونیای گل و گلاب خودم,

خوبید؟!خوشید؟!!

الان که دارم این پست و براتون میذارم درحال کار کردن رو فیلممونم!!

دیگه رسیده به مرحله ی صداگذاریش!!!

بیچاره کسایی که سریال میسازن!چه عذابی میکشنااااا!!!!البته اگه گروه یه گروه خوب باشه و همه حرفه ای فک کنم کار راحت تر پیش بره!!!نه مث گروه ما:دی

ولی الان مهمتر از فیلممون روزه تولدمه!ینی 4اسفند!!!

فعلا چند ساعتی مونده تا متولد بشم! :))

ینی درحال حاضر بنده از آن یکی دیار دارم باهاتون میحرفم!!! :))

برم به کارام برسم که تا چند ساعت دیگه یه سفر مهم به دیار ناباقی دارم :دی

فیلمسازی:)

سلام دوست جونیام:*

خوبید؟خوشید؟سلامتید؟!

شرمنده ناراحتتون کردم با اون چرت و پرت هایی که نوشتم!!!ولی باور کنین دیگه تحملم تموم شده بود!!!اینه که زدم به سیم آخر و اونا رو نوشتم!

ماهیتابه پست قبلیمو خالی نگه داشتم چون ماهیهایی که به توره ماهیگیریم گیر کرده بودن با خودشون مروارید آورده بودن!دیدم بااین گوهرایی که واسم هدیه کردن حیفه که تو  ماهیتابه سرخ بشن...جای همچین ماهی هایی تو ماهیتابه نیست بلکه تو تنگه کوچیک بلوریه دلمه...!

ممنونم بابت همه ی محبت هاتون...!

خب بریم سراغ مطالب این یکی پست!!!

این چند وقته سرم خیلی خیلی شلوغه!با چندتا از دوستام جمع شدیم دوره همو داریم برا خودمون فیلم کوتاه میسازیم!چه فیلمی بشه این فیلم!پشت صحنه هاش جالبتر از خودش بشه فک کنم:)))

بهرحال باس یه جوری سر خودمونو گرم کنیم دیگه!!

:دی

تو گروه 7نفریم!که هرکی یه وظیفه ای داره!

ولی من قراره کار تدوینش رو بکنم!نویسنده داستانش هم هستم!دستیار کارگردان هستم(البته بیشتراوقات جامو با کارگردان عوض میکردم:دی)!کار منشی صحنه رو میکردم!

حالا شما پیدا کنید پرتقال فروش را!!! :)))

....


خیلی زجرآوره اینکه ببینی همه ی چیزایی که فک میکردی حل شده,عینهو آتیشه زیر خاکستر بوده...!

خیلی سخته بفهمی همه ی ذهنیاتت....!!!!!!!!!!

دارم خفه میشم!!!احساس میکنم یکی چنگاشو انداخته به گلوم...!

میسپرمش بخدا....!

نمیدونم فک کرده خدام مثه منه که....!

الان اعصابم ریخته بهم نمیدونم چی دارم مینویسم!!!

فک کردی که چطوری میخوای تکه های شکسته ی قلبمو کنار هم بچینی؟!!هرکاری هم بکنی نمیتونی!چون خیلی از تیکه های این پازل دیگه از بین رفته..!با هیچ چیزی هم نمیتونی جای خالیشونو پر کنی...!

حواله ت کردم بخدا.....!!!

مطمئنم که فقط خداست که میتونه تقاص دل شکسته مو ازت بگیره...............!

فک کنم شدم مصداق کامل این جمله:

"بــعضي ها ؛
آنــقدر به ديــگران وفـادارند که به خــودشان خيانت ميــکنند...!"

سلامی چو بوی خوش آشنایی:))

والا فک کنم دیگه خیلیاتون ازم ناامید شدین این چند وقته!شرمنده که نتونستم زیاد بهتون سر بزنم!البته هروقت که فرصت میکردم و حوصله شو داشتم میومدم البته تو خفا میومدمو بدون اینکه ردی از خودم جا بذارم راهمو میکشیدمو از همون جایی که اومده بودم برمیگشتم!!

خب اینم یه جور مرضه دیگه:)))

این چند وقته سرم خیلی خیلی شلوغه!البته یکی از کارامو انجام دادم و تحویل استاد گرام دادم!چند روزکار کردم تا تونستم بالاخره یه تریلر 3دیقه ای از تو یه فیلم یک ونیم ساعته دربیارم!!!یکی از بچه ها یه تریلری درس کرده بود35دیقه ای!خوبه حالا قبلا بهش گفتم پسرجان!!!داری میگی تریلر نه فیلم سینمایی!!!یکم وقتشو کم کن!گفت باشه حتما کم میکنم!

ولی هنوز دو تا پروژه دیگه مونده که یکیش گروهیه و خیلی خیلی سخته!یکیشم خودم تنهایی باس انجامش بدم که اونم موندم از کجا شروعش کنم:((

این گروهیه میگم سخته!برا اینکه دو نفری تو گروهمون هستن که یجورایی کلا ساز مخالفن!

قربون دهنه یکی از بچه ها برم بالاخره تو جلسه ای که داشتیم یجورایی اینو بهشون گفت!آی دلم خنک شــــــــــــد....آی خنک شـــــــــــــــــــــد...!طرف فکر میکنه کسیه برا خودش!اینکه تو دانشگاهی که درس میخونن تو یکی از انجمنهاش یه سمت کوچولو دارن برا خودشون فک کردن همه باید عینهو غلامه حلقه بگوش باشن براشون!!!

ااااااااه....حالم بهم میخوره از کسایی که کشته مرده ی اینن که یه عنوانی بهشون نسبت داده بشه!حتی شده تو یه گروه 7 نفره حتی!!!!

ماهی نوشت 1:

از هفته ی پیش پنج شنبه که جلسه داشتیم برا انجام پروژه مون,معده دردم باز شروع شده:((سرفه رفته و جاشو داده به این!!

علتشم برمیگرده به آلوچه خشکایی که یکی از بچه ها آورده بود و ....:دی

انگاری این جسم بی جونم نباس یه لحظه آرامش داشته باشه!!!

ینی چی آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه....؟!!!!

ماهی نوشت 2:

چند روز پیش با گوشیه داداشیم زنگیدم به گوشیه خودمو دارم گوش میکنم داداشی جونم برگشته میگه:

آی ناقلا باز یه آوای انتظار جدید گذاشتی برا خطت؟!!

من:نه!!!

وحید:پس داری چی چی رو گوش میکنی؟؟!!! :0

من:

آخه به زودی در این محل آوای انتظار نصب میشود:))))

درواقع دارم گوش میکنم ببینم اگه اون آهنگه رو برا آوای انتظارم انتخاب کنم چطور میشه!!!؟

بیچاره داداشیم نمیدونست بخنده یا گریه کنه!!!شانس آوردم که دستش بهم نرسید!تونستم فرار کنم:)

ماهی نوشت 3:

هرچی منتطر شدم دیدم این قالبه ناناسمو کلهم کشیدن بالا و پس بده نیستن منم رفتم یه قالبه جدید انتخاب کردم!ایشالا تو یه فرصت مناسب دیگه آیکونش رو هم میسازم!

کوفتتون بشه اون قالبه خوشملم که خوردین و یه لیوان آبم روش....!

ماهی نوشت 4:

نمیدونم چرا وقتی میخوای پول درآری باید کلی این در و اون در بزنی تا بتونی از زیر سنگ یکمکی استخراج کنی!ولی همین که موقع خرج کردنش میرسه این پوله لامذهب میشه چرک کف دست و ....!!!!!

جوراب جفتی 6000تومن!ینی چی اونوخ؟؟!!!!!!!!!!!!

اعصاب مصاب دیگه ندارم برم دیگه بیشتر از این قاط نزدم!!!!

فعلا....



مریض نوشت

سلام دوست جونیای خودم,

والا این مدت که نبودم کلی حرف برا زدن داشتم ولی نمیدونم چه مرگم شده بود که ....!

درحال حاضرم بمدت 3-4روزه که افقی شدم!ازبس سرفه کردم هرچی دل و روده داشتم ریخته بیرون!!!

الانم که اینجام از بستر بیماری باهاتون دارم حرف میزنم!!هرکاری کردم نتونستم بیخیال شم و یلداتونو تبریک نگم!!!معرفتو حال کردین؟!!

یه جریانیم اتفاق افتاده که هروقت خوب شدم میام و براتون تعرییف میکنم!ولی حالا نمیتونم بیشتر از این بشینم!

ماهی نوشت 1:

یلداتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک....!

ماهی نوشت 2:

ببینم اگه دنیا تموم بشه بریم زیر زمین و اینا,بازم میتونیم همدیگه رو ببینیم؟!!!

:)))))))))

من موندم چرا بعضیا انقد......؟!!

واقعا براشون متاسفم!بعضیا رو دیدم که کلی چیزمیز خریدن تو خونشون انبار کردن!یکی نیست بهشون بگه آخه بدبخت اگه قرار باشه دنیا تموم شه که دیگه به این چیزا احتیاج نداری!!!!

ماهی نوشت 3:

وا پس قالبه وبم کوووووو؟!!!!

اینکه ایندفعه کلا پریده؟!!

برا آیکونش کلی زحمت کشده بودم!!!

نامرداااااااااااا......!الان من مرضما!چرا اذیتم میکنید؟!!

بانک.....!

چند روز پیش که برا خرید رفته بودم,متوجه شدم که ای دل غافل!!اعتبار کارتم تموم شده و دست از پا درازتر برگشتم خونه...!

فرداش که رفتم بانک برا درخواست یه کارتِ جدید!وقتی به رئیسِ صندوق مراجعه کردم,کارتمو ازم گرفت و گفت من باطلش میکنم اینو!تو هم برو یه نوبت از سیستم بگیر و منتظر شو!وقتی نوبتت شد,به هر کدوم از باجه ها که رفتی بگو یه کارت جدید برت صادر کنن!!

کارتمو که صادر کردن گفتن بعد ده روز کارت جدیدت حاضره بیا بگیر!!

منم بعد ده روز رفتم که کارت جدیدمو بگیرم!رفتم کارت ملی مو دادم دیدن کارتم صادر شده و آماده ی تحویله!ازم میپرسه وقت گرفتی؟!منم میگم:نه!!

کارتمو ورداشته گذاشته اونور میگه برو نوبت بگیر و منتظر شو!وقتی شماره ی روی کاغذ رو دیدم انگاری برق 3فاز بهم وصل کردن!!!منکه وقت نداشتم منتظر شم 57نفر کارشون تموم شه بعد!کلی کار داشتم!برا همین بیخیالش شدمو رفتم سراغ کارای دیگه م که واجبتر بودن!!!

جالبه به هر کی هم گفتم که تازگیا برا دادن کارت الکترونیکی هم باید نوبت بگیری قیافه هاشون دیدنی بد!!!

امروز صب بالاخره رفتم که کارتمو از چنگال دیوِ سه سر نجات بدم!

ایندفعه اوضاع بدتر بود!تعداد افراد منتظر73نفر!!!!!!

ولی دیدم مجبورم به تحمل!یه یه ساعتی میشد که نشسته بودم که دیگه خسته شدم!گفتم برم یه سوالی بپرسم ببینم شاید دادن این کارتِ زبون بسته رو!و با این کارشون یه خونواده رو از نگرانی نجات بدن:دی

همینکه رفتم سراغ رئیس صندوق(همون آدم قبلیه هاااا)و گفتم که برا گرفتن کارتم اومدم,گفت برو از باجه بغلی بگیر!!!!منو میگی....!همچین آتیشی گرفتم که بیا و ببین....!!!!!!یه ساعت عینهو آدمای علاف اون همه شلوغی رو تحمل کرده بودم و نشسته بودم اونجا که الان بیام این چیزا رو بشنوم؟!!مگه این همون آدمی نبود که دو روز پیش بهم گفت برا گرفتن کارتت باید نوبت بگیری؟!!!!

به زور خودمو کنترل کردم که اونجا رو رو سرش خراب نکنم!مرتیکه ی ابله.....!:@

اینم شانسه که من دارم؟!!

بعد اینم که کارتو دادم برا ثبت تو یکی دیگه از باجه ها!در پاکتو باز کرده و با یه صدای بلند میگه رمزِ کارتت فلانه!میتونی الان بری بیرون و از تو ATMعوضش کنی!!!!

دیگه بهتره نگم تو چه حالی بودن اون موقع.....!!!

ماهی نوشت 1:

این زلزله هم که خوب داره برا خودش میگرده هاااا!!!هر از چند گاهی هم یه سری بما میزنه ببینه چیکارا میکنیم؟!!ببینه میتونه یه حالی ازمون بگیره یا نه؟!!

خدا خودش به دادمون برسه....!

ماهی نوشت 2:

به افتخار برگشت غرور آفرین قالبه وبم یه دست و هورای بلنـــــــــــــــــــــــــــــــــد....!

یه پست الکی...:)

سلاااااااااااااااام دوست جونیام...!

خوبین؟خوشین؟سلامتین شکر خداااا؟!!

خب الـــــــــــــــــــــــهی شکر:)

اومدم بهتون بگم که از مشهد برگشتم!یه چند وقتی هست!!زیارتم قبول:دی

همتونو دعا کردم!البته اگه آقا صدامو بشنوه:(

این چند وقتیم که نبودم هم حال و حوصله ی نت رو نداشتم!هم اینکه از وقتی از مشهد برگشتم کلاسام شروع شده و سرم حسابی شلوغ شده!شرمنده که نتونستم بهتون سر بزنم:(

ولی واقعا واقعا ممنونتونم که تو این مدت جویای حالم بودین و فراموشم نکردین:*

اینم یه پست الکی برا اینکه نشون بدم اتفاقی برام نیفتاده و هنوز زنده م!البته به توصیه ی یه عزیزی..!

ماهی نوشت:

راسی یادم رفت بهتون بگم که جاتون خالی خیلی خوش گذشت!مخصوصا که با چند تا از دوستامو دختر عمه م یه آتیشی سوزوندیم که بیا و ببین!

اصن تا حالا با کاروان و هیئت رفتین مسافرت؟!!اگه امتحانش نکردین,بهتون توصیه میکنم یه بار امتحانش کنین!!!

اینکه هم خونواده ت پیشت باشن و هم دوستات یه مزه ای داره که تا تجربه ش نکنین متوجه منظورم نمیشین!!

اونم دوستی که یجورایی قل دوممه و وقتی باهاشم دوستامون از دستمون عاصی میشن چه برسه به دشمنامون:))))البته تا حالا خیلیا خواستن ما دو تا رو از هم جدا کنن!ولی شکــــــــــــــــــــــر!!!نتونستن...!

خلاصه اینکه مشهد امسال,فک نکنم تا عمر دارم از یادم بره!!!

Gorjuss

سلاااام بر دوستانِ گل و گلابِ خودم...!

خوبین؟خوشین؟ سلامتین؟؟؟!!

خب خدااااااارو شکـــــــــــــــــــــــــر...!

والا این چند وقته که نبودم انگاری کلی اتفاق افتاده که مهمترینشم پرش افتخارآمیزِ قالبِ وبلاگمان به دیار باقیه فیل*ترینگه*....!

برا همینم یه مراسم یادبود براش گرفتم و الان در سوگِ قالبِ عزیزم میباشم:((

آخه باباجان این سایتِِ ارائه دهنده ی قالبه بنده رو دیگه چرا فی*ل*تر کردین؟!!نمیگین یکی مثِ من عااااشق این دخملیهای Gorjuss باشه و با این کارتون خدای نکرده یه بلایی سرش بیاااد؟!!آخه از شانس بدِ منم فقط همین سایتِ آوازک بود که همچین قالبایی درستیده بود!!!

نمیتونمم برم سراغِ یه قالبِ دیگه!دلِ دیگه کاروونسرا نیس که!!!الانم برا دیدنش از v*p*nاستفاده میکنم:(

شاید بعدها رفتم ولی الان نمیتونم!!!:((((

اینم عکسی که قالبمو باهاش درستیده بودن!!!

                   

             iaf3ac2nvhkq8owxfpob.jpg

میبینین چخده نااااسه؟!

ماهی نوشت1:

احتمالا تا یه هفته ی دیگه برم مشهد!اگه حرفی دارین با امام رضا بگین تا پیغام رسونتون باشم!البته اگه قابل دونستین!

وگرنه که من دعاگوی همتون هستم:*

ماهی نوشت2:

چند وقتیه که فکرم مشغوله و دنبالِ اینم که جواب اون چرای بزرگی رو که تو دلم سنگینی میکنه رو از یکی بگیرم...!

ماهی نوشت3:

ایشالا زودی به همتون سر میزنم..!

فعلا:) :*


گزارش کامل این چند وقت...!

یه سلامِ درست و حسابی بعد این چند وقتی که نبودم خیلی میچسبه!!!

چطورید؟!خوبید؟!شکــــــــــــــــــــــــــــر....!

جونم براتون بگه که این چند وقتی که نبودم!منظورم تو دنیای مجازیه ها!!!و الا تو دنیای واقعی خودمون داشتیم خوش و خرم به زندگانیمان ادامه میدادیم!

آره داشتم میگفتم خوااااهـــــر(برادر!)چندوقت پیشا!منظورم از همون موقعیه که یهویی گم و گور شدم و همه داشتن در به در دنبالم میگشتن!!این یار غار و گرمابه گلستانمان(لپ تاپِ گرام!!!)یهویی و بیخبر آب روغن قاطی کرد و کلهم هرچی داشتیم یه بارکی همه چی رو هاپولی کرد!!!

منم که اعصاب مصاب یوخ!!!برا همین سپردمش به دستِ کاردانِ داداشی!!

این داداشیه بنده کلا آدمِ ریلکسیه ها!!!کم پیش میاد که عصبانی بشه!!ولی اگه عصبانیم بشه....!!

این چند وقته هم داشت رو لپ تاپه بنده کار میکرد!!!این آخریا دیگه خودشم داشت یواش یواش آب روغن قاطی میکرد...!

نمیدونم لامصب چجور جونوری بود که افتاده بود به جونش!را نمی یومد!هرکاری میکرد بک آپشو برگردونه نمیشد!دیگه داشتیم از ویندوزه گرانمایه ناامید میشدیم که بالاخره این داداشیِ زِلَنگم یه کاری کرد که مجبور به تسلیم و لنگ اندازی جلو پای داداشیم شد....!

ایول داداشی!

خلاصه اینکه خدا نصیبه گرگ بیابونم نکنه همچین بلای سیستم سوزی رو....!

ماهی نوشت1:

آخرین مسافرتِ تابستونِ امسالو هفته ی پیش رفتیم,که خیلی خیلی حال داد!

رفتیم فندقلو!!!یه جای خوش آب و هوا تو استان اردبیل!!!جاتون خالی انقد خوش گذشت!!!

ولی چون دیر رسیده بودیم خبری از فندق رو درختاش نبود!!!بقول خالم باید اسمشو میذاشتن ازگیل لو!!!چون تا چشم کار میکرد ازگیل و درختِ ازگیل بود!!اینم یه چندتا عکس ثبت شده توسط لنز گوشیه اینجانب..!

توصیه:

تا لود شدن کامل عکسا صبور باشید لطفا!

باتشکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر:)))


   a3zx11edsv81zc9tzdmv.jpg


  saqx5j1e45u5190izo1j.jpg

البته ما رفته بودیم اون پایینا!وسط دارودرخت و مه حتی..!!!!خیلی جالب و باحال بود...

اینم از یه بوته ی تمشک که همه ی تمشکاشو به تاراج برده بودن!!جز چندتاشونو که اونم دستشون بهش نرسیده حتما!و الا اونا رو هم نمیذاشتن بمونه!!!

ولی مگه میشه وحیده تمشک ببینه و دستِ خالی برگرده؟!!عمـــــــــــــــــــــــرااااا!!!!به هر جون کندنی بود یه چندتایی رو مزه کردم!

واااااااااای من بازم میخواااااااااااام....دهنم آب افتااااااااد....!!!


   pmcv5ei35axhr851xtpm.jpg


اینم از درختای ازگیل کذایی!حیف که ازگیلاش هنوز کال بودن و نرسیده!!!


   jlqboi138bt0y03jxye.jpg


اینم از تخمه ی آفتاب گردونه تر و تازه!البته آخرای عمرشه دیگه!!!

  r0mnk3cncej7p450vf2.jpg

واینم ترکیبی از انواع درختا!

   5behh9y91627ad2yv9.jpg

ولی یادم رفت از آلوچه جنگلیاش عکس بگیرم!!!


اگه کیفیت عکسام بده به بزرگیه خودتون ببخشیدش!گوشیه 8پیکسلیه دیگه!بقولِ نگار ایشالا 12 پیکسلی که خریدم از خجالتتون درمیام!!

ماهی نوشت2:

از همتون ممنونم که تو این مدتی که نبودم بفکرم بودین و سراغمو گرفتین!!![آیکون وحیده ی قدرشناس و سپاسگذار حتی!]

ایشالا به این زودی به همتون سر میزنم!

تشکرانه...

اولا سلام,

دوما:خوبین؟!

سوما:...

چهارما:....

کلی حرف دارم تو دلم که نمیتونم بکسی بگم حتی به نزدیکترین دوستم که همه ی حرفامو میدونه!

این دیگه ازون حرفاس که فقط و فقط به خودت میتونم بگم!مثِ همه ی این روزا و سالا....!حرفایی که نگفته هم خودت ازشون خبر داری و میدونی که چی تو دلم میگذره حتی اگه به زبون نیارم!!!

مثِ همه ی این سالا که پنهونی باهات حرف زدم و سفره ی اسرار ناگفته ی دلمو برات باز کردم الان میخوام که بهت بگم ازت ممنونم خداجونم!!!ممنونم که همه ی این سالا به حرفام گوش دادی و خسته نشدی!حالا دیگه دارم با پوست و استخون میفهمم دلیله همه ی اون اتفاقایی رو که تو این چند وقت برام رخ میداد...!

میفهمم معنیه جمله ی "هر کار خدا حکمتی داره!"اگه چیزی رو که میخوای بهت نمیده مطمئن باش یا فرصت برآورده شدنش نرسیده یا به صلاحت نیست و بموقعش یه چیزی بهت میده که خیلی خیلی بهتر و بزرگتر از اونیه که تصورشو میکردی...!!!

میدونم هرچقدرم که ازت تشکر کنم و ممنونت باشمم در مقابله اون چیزی که بهم دادی ناچیزه...!ولی بازم میگم:

ممنونتم خداجونم...

ممنونتم که تو این مدت بهترین دوستم بودی و بهم آرامش دادی...!

یه قولی بهم میدی دوس جونم؟!

بهم قول میدی که همیشه ی همیشه باهام دوس بمونی؟!!

....

ماهی نوشت:

امروز یه اتفاقی افتاده!!!یه اتفاقی که دو سال پیش,تو همچین روزی افتاد!اونم اینه که امروز وبلاگ ماهی کوچولوی 65,دو سالش شده!!!

ینی امروز روز تفلدشه!

پس بزن اون کف قشنگه رو....!!!


امیدوارم که تو این مدت دوستِ خوبی براتون بوده باشم...!


فعلا...!


مصدومیت....!

امروز صب که داشتم میرفتم باشگاه,
واااای,میبینین چی شد؟!!یادم رف سلام بدم!چه بچه ی بدی شدم من....!
ولی خب بهم حق بدین پام درد میکنه....!

سلااااام....خوبین؟!خوشین؟!ایشالا که همتون سلامتین....!

آره داشتم میگفتم....صب که داشتم میرفتم باشگاه,چون میدونستم که از اونجا میخوام برم خونه ی حاج باباییم همه ی چیزایی که لازم داشتم با خودم ورداشتم که دیگه مجبور نشم اینهمه راهو دوباره تا خونه بیام..!
امروزم برخلاف جلسه پیش کاملا سرحال بودم و پرانرژی!!!
آخه جلسه ی قبلی بخاطر یه جریانی نتونستم تا صب بخوابمو صبم تو باشگاه اصن نتونستم خوب بازی کنم!همه ی گیم هامو باختم!چه دوبل,چه انفرادی....!
امروزم,وسط گیمِ دوبل بودیم که با کله رفتم تو زمین!!!فقط برا اینکه نذارم تیم مقابل یه امتیاز ناقابل بگیرنو خودشونو بهمون برسونن!!!توپ و زدم اونطرف تور...یه امتیازم گرفتیم ولی چه فایده؟!!پام از زانو به پایین زخم شد!!!عینهو این کارتونا هم تیمی م بعد اینکه امتیازه رو گرفتیم برگشته که مثلا باهام ابراز خوشحالی کنه که دیده من نیستم!!!
اونجوری که من خوردم زمین البته شانس آوردم که فقط پام زخم شد!!!!بعد اینکه توپو زدم,باشگاه شروع کرد دورِ سرم چرخیدن!!اوا ببخشید اشتباه شد من بودم که داشتم رو زمین غلط میزدم!!!

وسط گیم دیگه نتونستم ادامه بدم و اومدم بیرون....!
مربیمون اومده بالا سرمو میگه دختر چیکار کردی با خودت؟!!وای چه خونیم میاد!!بذار برم ببینم چی میتونم بیارم؟!!
چند دقیقه بعد دیدم با بتادین و پنبه و .... آژیر کشون داره میاد!!!یه حرکاتی از خودش نشون میداد که همه رو به خنده انداخته بود.
تو این هیری ویری هم مینا دخترخاله م اسمس داده که تو باشگاه خودتو زیاد خسته نکنا!!!زودم بیا منتظرتم!!!
بهش گفتم ای میناجااااان کجای کاری خاله دختر؟!!!خسته چیه؟!!دخترخالاییت مصدوم شده؟!!نمیتونم بیام!!!

ولی حال داد!نمیدونم چطوری قرار بود تا خونه بیام!وحید امروز خونه بود!زنگید که حاضر شو میام دنبالت, تو که با این پات نمیتونی خوب راه بری!!!
قربان مرامتیم داداشی جونم...!


این منم قبلِ حادثه....!



                                      jb0cyn0hgn7xnrsptdd.jpg



اینم بعد حادثه.....!البته چون ورود آقایان ممنوع بود نقشِ پسرکه رو مربیمو دوستام بازی کردن...!


                                          57k8tooy035crdxvpd1d.gif

ماهی نوشت1:
خیلی سخته ندونی چیکار کنی!!چه عکس العملی در مقابلش نشون بدی!!!

ماهی نوشت2:
آقاجان تهران سران اجلاس برگزار میشه ها!!چرا تبریز یهویی انقده شلوغ شده؟!!!وقتی پامونو میذاریم بیرون انقد ترافیک زیاده که آدم بلکل پشیمون میشه برا بیرون اومدنش!!!
خیلیا به هوای خنک بودن تبریز پاشدن اومدن اینجا,که اونم از شانسشون این چند روزه داره از آسمون آتیش میباره!نمیدونم شایدم برا کسایی که از مناطق گرمسیری اومدن,خنکم باشه!ولی ما که به همچین هوایی عادت نداریم!!!الان شرایط ما عینهو آدامسِ آفتاب زده ایه که چسبیده باشه به آسفالت خیابون....


بعدا نوشت:

خواستم از یکی که بهم لطف داشت و یه تذکر بجایی بهم داد,تشکر کنم!!!
ممنونم س....جان!واقعا تذکر خوب و بجایی بود!
درضمن چون آدرسی ازت نداشتم اینجا ازت تشکر کردم....!امیدوارم که بازم بیای و اینو بخونی:)

وداع...

....الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَعَانَنَا عَلَى صِيَامِ هَذَا الشَّهْرِ وَ قِيَامِهِ حَتَّى بَلَّغَنِي آخِرَ لَيْلَةٍ مِنْهُ.

....ستايش خداى را كه بر روزه اين‏ ماه،و بپادارى عبادتش ما را يارى نمود تا مرا به آخرين شب آن رساند.



خدایا به ما توفیق بده تا در زمره ی کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم....!

آمین....!

پیشاپیش عید همتون مبارک....

به احتمال زیاد فردا عیدفطر باشه!شایدم نشد!الله اعلم..!

بهرحال تبریکات پیشاپیشِ بنده رو پذیرا باشین....

سر نماز عید نامردین اگه یادتون بره دعام کنین...!اگه یادتونم رفت راست و حسینی بگین فراموش کردین الکی دلمو خوش نکنین!!!

ولی حواستونو جمع کنین یادتون نره ها...!

ماهی نوشت1:


.....يَا رَبِّيَ الَّذِي لَيْسَ لِي رَبٌّ غَيْرُهُ لا يَكُونُ هَذَا الْوَدَاعُ مِنِّي لَهُ وَدَاعَ فَنَاءٍ وَ لا آخِرَ الْعَهْدِ مِنِّي لِلِقَاءٍ حَتَّى تُرِيَنِيهِ مِنْ قَابِلٍ فِي أَوْسَعِ النِّعَمِ وَ أَفْضَلِ الرَّجَاءِ وَ أَنَا لَكَ عَلَى أَحْسَنِ الْوَفَاءِ إِنَّكَ سَمِيعُ الدُّعَاءِ.....


.....اى پروردگارم،كه برايم پروردگارى‏ غير او نيست،اين وداع نسبت به ماه رمضان وداع فنا و آخرين بهره من از ديدار نباشد، تا آن را در سال آينده به من بنمايانى،در فراخترين نعمتها،و برترين اميدها،درحالى‏كه من براى تو بر پايه بهترين وفادارى‏ باشم،به درستى كه تو شنواى دعايى....


به امید اینکه آخرین ماه رمضونی نباشه که تو مهمونیِ خدا سهمی داشتیم....!

روح همه ی کساییم که این ماه رمضونی آخرین باری بود که مهمونِ خدا بودن,شاد...!

ماهی نوشت 2:

سر نمازعیدتون دعا کنین خدا خودش کمکمون کنه و بهمون صبر بده!

دعا کنین تا شاید بخاطر دعاهای شما این زلزله هام تموم شدن..!

 

متاسفم.....!

نمیدونم چرا هیش کدوم از شبکه های تلویزیون نشون نمیدن عمق ماجرا رو؟!!!!

مگه مردمِ بدبختِ روستاهای آذربای جان پست تر از مردمی هستن که چندسال پیش همین اتفاق براشون افتاد؟!!!

چرا اون موقع همه فکر و ذکرشون شده بود«بــــــم»!!!!!حتی از همون لحظه ی اول براشون برنامه ی زنده فرستادن رو آنتن!عزای عمومی اعلام شد..حتی هرسال براشون یه برنامه ی یادبود میسازن!براشون فیلمم ساختن..!ولی......!

چرا انقد راحت دارن از کنارِ مصیبتی که مردمِ بیچاره ی روستایی دچارش شدن میگذرن؟!!

ینی این مردم مصیبت زده اندازه ی مسابقات المپیک ارزش ندارن؟!!!!!


بازم گلی به گوشه ی جمالِ شبکه ی استانی خودمون(شبکه سهند)!!!!

همینجور یه ریز دارن گزارش پخش میکنن!!!امروز فقط چند دقیقه برنامه ی خانواده ی شبکه یک ارتباط مستقیم داشت با برنامه "عطر همدلی"!!!که اونم فقط چند دقیقه بود!حتی نشنیدم مجریه یه حرفِ دل خوش کنکی بگه!!!!!

چرا هیچ کدوم از شبکه ها یه تسلیتِ درست و حسابی به بازمانده های این مصیبت نمیگه؟!!

چند ماه پیش که ترکیه زلزله اومده بود,تعداد گزارشهایی که براشون ساختن بیشتر از الان بود!!!

واقعا متاسفم براشون....!

همین...!

دایی مهدی م از دیروز با یه گروهی از دوستاش برا کارای امدادی رفتن ورزقان!!!

یه ساعت پیش که داشتیم باهاش حرف میزدیم,میگفت:از شهرای دیگه هم کمک رسیده!کمکهای رسیده زیاده ولی یکی رو میخواد که اینا رو بین مردم تقسیم کنن!

از وضع روستاهایی میگفت که رفته بوده!از روستاهایی که الان دیگه چیزی ازشون باقی نمونده!

اگه خواستین گزارشای تصویریشو ببینین,اگه به شبکه ی سهند دسترسی دارین میتونین عمق فاجعه رو درک کنین!!!

    

براشون دعا کنین!دعا کنین که خدا بهشون صبر بده!

ماهی نوشت:

الان شبکه ی سهند داشت گزارشی از معاون اول ریاست جمهوری نشون میداد!

حالا باید منتظر بود و دید که به حرفایی که میگن عمل میکنن!؟

اینطور که میگفت برا براورد خسارت اومدن!و تا دو ماه دیگه خونه هاشونو بازسازی خواهند کرد..!

بعدا نوشت:

دیروز یه اس ام اسی برام اومد با این مضمون:

هموطنم زیر آوار است و صداوسیما خنده بازار پخش میکند!این انصاف است؟چرا در زلزله ی آذربایجانشرقی خنده بازار پخش میکنی؟!!ما در غم زلزله ی بم شریک نبودیم؟!

کجاست رسول نجفیان برای ما هم بخواند:

کجاست اون کوچه؟چی شد اون خونه؟آدماش کجاست؟خدا میدونه.....!

منم که دلم پر بود ازین ماجرا این اس ام اس رو برا چندتا برنامه تو شبکه های مختلف که رو آنتن بودن فرستادم!نمیدونم واقعا اینا رو خوندن یا نه؟!!

ولی نبودین ببینین دیشب مجریه برنامه ی زنده. باد. زندگی چه معذرت خواهی میکرد بابت رفتارش تو برنمه ی قبلی!!بین هر حرفی تسلیت میگفت و عذرخواهی میکرد!!!

برنامه ی. نود به احترام زلزله زدگان مسابقه ی پیامکی گذاشته بود!شبکه ی دو با برنامه ی عطرهمدلی ارتباط مستقیم داشت!

تا نصفه های شب شبکه ی یک کلیپ پخش میکرد و برا برنامه ی سحریشون با امام جمعه ی تبریز ارتباط تلفنی برقرار کرده بودن...!

شبکه ی قرآنم که الان ارتباط مستقیم داشت!

این وسطم که تو برنامه هاشون هی زیرنویس میکنن اخبار راجع به زلزله رو...!!!!

الانم که قاسم.ی یکی از مجریهای برنامه ی خانو.اده اینجاست و مهمون برنامه ی عطر همدلی!!!

مثِ اینکه همگی به یه تلنگری احتیاج داشتن تا از خواب بیدار شن!!!

(الان نامردین اگه فک کنین اینا خود بخودی متوجه کارای اشتباهشون شدن و من دخالتی تو توجیه شون نداشتم:) )!



راسی بچه ها,اگه خواستین کمکی به زلزله زده ها بکنین,من چیزایی رو که لازمه رو بهتون میگم!ولی نمیدونم تو شهرای دیگه چه سازمانی اینا رو جمع آوری میکنه؟!!!شاید هلال احمر...!

موادشوینده,نان,خرما,آب معدنی,کنسرو جات,والور,اجاق گاز پیک نیک,پوشاک بچه,لوازم بهداشتی فردی,پتو...!

برا کمکهای نقدی  هم که شماره حسابها رو تو تی وی زیرنویس میکنن...!



.....شرح ما وقع!

سلام به همگی,

بچه ها تو رو خدا دعامون کنین!دیروز یه حالی داشتیم که نگو...!

تا حالا همچین چیزی رو از نزدیک ندیده بودم!همه ی اهالی شهر بیرون بودن!همه سرگردونِ پارکها شده بودیم!

از یه طرف ترسی که هنوز تو وجودمون بود و هر لحظه انتظار یه پس لرزه رو میکشیدیم,از یه طرفم صدای آمبولانسایی که داشتن مجروحین رو از شهرای اطراف انتقالشون میدادن به بیمارستانای تبریز!یه رعب و وحشتی به دل همه انداخته بود که همه رو سرگردونِ پارکها کنه!!!

دیروز عصر دوروبر ساعت 5عصر بود که داشتیم با مامان برا افطار تدارک میدیدیم که یهو دیدیم زمین زیر پامون شروع کرد به لرزیدن!!که رفته رفته هم شدتش بیشتر شد و هم صداش!!

مدتشم که طولانی بود!

تا حالا زلزله دیده بودم(آخه تبریز رو خط گسله!!!) ولی همچین زلزله ای نه!!!چند مدتی تو حیاط موندیم,بعد که برگشتیم تو ساختمون,دوباره شروع شد!!!اونم چه شروع شدنی!


با مامان به سختی خودمونو رسوندیم تو حیاط!همه ی در و پنجره ها صدا میداد!جوری بود که دیگه نتونستیم سرپا واستیم!!!!کف حیاط نشسته بودیم و دستای همدیگه رو گرفته بودیم!!!نمیدونین چه حالی داشتیم!!!!مرگ رو به عینه جلوی چشمامون دیدیم!!!اگه با اون شدتی که داشت(اولی 6.2ریشتر بود که از اهر شروع شده بوده!دومیشم 6ریشتر بود که از ورزقان شروع شده بوده!!) یکمه دیگه هم طول میکشید,فک کنم تبریزم یه بمِ دیگه میشد!!!

وحید که تو اداره بود,میگفت ساختمون اداره با اون عظمتش داشت سرجاش میلرزید چه برسه به ساختمونای کوچیک!!!!!

شدتش بحدی بود که تو بعضی جاها دیوارا ترک برداشتن,شیشه های پنجره ها شکستن,بعضیام که لوازم خونشون خورد شده.....!

تا یه ساعت بعدِ زلزله کل خطوط مخابراتی بهم ریخته بود!فقط GPRSکار میکرد!بعد از یه ساعت تونستیم بسختی با بقیه تماس بگیریم و حالشونو بپرسیم!!!

حالا باز جای شکرش باقیه که ساختمونای تبریز به نسبت محکمتر از ساختمونای بم بود!!!درسته بعضی از ساختمونا خسارت دیدن,ولی تو خودِ تبریز تلفات جانی نداشت!


ولی تا الان تا اونجایی که من اطلاع دارم حدودِ 50تا تو تبریز و بالای 130تا تو ورزقان پس لرزه داشته!!!

تا یه ساعت پیشم 250 نفر کشته و حدودِ2600نفر زخمی!

چندتا روستایی هم که موقع سفر رفتنی میدیدیمشون دیگه خبری ازشون نیست و با خاک یکسان شدن!خیلی از روستاهام که خسارت بالای 80درصد دیدن....!

اما همینا هم باعث نشده که خیلیا به خودشون بیان....!

الانم که نشستم جایی که اگه بازم پس لرزه ای اومد که شدتش زیاد بوده بتونم خودمو برسونم حیاط....!

میخوام یه چیزی بگم شاید خیلیا خوششون نیاد!ولی اینا چیزاییه که بهشون اعتقاد دارم!!!!

بنظر منکه همه ی اینا یه هشداری بود از طرف خدا برامون تا بلکه بتونه با اینجور چیزا کسایی رو که خودشونو زدن به خواب!!!!از خواب بیدار شن!اما سخته کسی رو که خودش خودش رو خواب کرده بیدارش کرد!!!!

چرا باید ماه رمضونی هرکی به یه بهانه ای تو ملاعام روزه خواری کنه و حتی کارش بجایی برسه که کسایی که روزه گرفتن رو مسخره کنه؟؟!!!!

چرااااا؟؟!!!!

چند روز پیش یکی از دوستام میگف تو یکی از ادارات وقتی داداشم از مهندسی که ارباب رجوعش بودیم به خاطر اینکه با زبون روزه کار ما رو راه انداخته بود!تشکر و دلجویی کرد,طرف برگشته با پرروییه تمام گفته:

روزه؟؟!!!چه روزه ای؟!!!والا ماها مثِ شماها پولدار نیستیم که بتونیم روزه بگیریم!شماها پولدارین و میتونین چیزای مقوی بخورینو روزه بگیرین!ماها چی خوردیم که روزه بگیریم!!!!

ولی اینم نمیدونست که اینکه نمیتونه روزه بگیره,اتفاقا مال همین چیزاییه که .... کرده!!!!


امروزم یکی از دوستای خونوادگیمون میگفت یکی از همکارام برگشته بهم میگه:

میبینی اینا آتیشیه که شماها بپا کردین!!!!اگه شماها هم روزه نگیرین,دیگه همه مثِ هم میشن و همچین چیزایی هم رخ نمیده!!!!!!!وقتی همه یه رنگ باشن دیگه ازین جور چیزام خبری نیس..!!

آخه یکی نیست بهش بگه آخه ... بدبخت,میخوای با خدا بجنگی؟؟!!!!!!!!!!!!!!

تا کی میخوایم تو خوابِ غفلت باشیم و خودمونو بزنیم به خواب؟!!

واقعا چی شده که یکی همچین فکری بسرش میزنه؟!!!!!عوض دعا و استغفار چرا باید همچین حرفایی گفته بشه؟!!!

ماهی نوشت1:

دیشب وسط مراسم بک یا الله هم زمین زیرِ پامون لرزید!ولی نمیدونم چرا بعضیا متوجهش نشدن!!!!

از دیشب تا حالا فقط چند ساعتی اونم با ترس و استرس شدید خوابیدیم!!!خیلیا که هنوزم برنگشتن خونه هاشون!

ماهی نوشت2:

دعا کنین خدا بخاطر دل پاک بچه ها به حالِ ما هم رحم کنه و بلا رو ازمون دور کنه!!!

دیروز بچه ها انقد ترسیده بودن که سخت بود آروم کردنشون!

ساجده که از همون لحظه ای که از خونه هامون زدیم بیرون تا موقعی که برگردیم همش داشت گریه میکرد!!!

امیررضا که با هر حرکتی میترسید و میگفت:

مامان پش ژلژه ست!!!

ماهی نوشت 3:

اگه خواستین زمان دقیق و شدت پسلرزه ها رو بدونین به این آدرس یه سری بزنین!

http://irsc.ut.ac.ir/currentearthq.php?lang=fa

ماهی نوشت 4:

بچه ها اگه میتونین برا روح درگذشته ها هم یه صلوات بفرستین!

آخر نوشت:

شکرخدا مث اینکه رفته رفته شدتش کم میشه!

با این حال حلالم کنید!


زلزله.....

خداجونم سلام,

خداجون این منم,بنده ی روسیاهت که بازم اومده سراغت...!

خداجون تو که نمیخوای بازم جوابمو ندی؟!!تو که نمیخوای بازم دستِ خالی برم گردونی؟!!تو که نمیخوای یه سالِ دیگه به سالایی اضافه بشه که با چشای گریون میام سراغتو با دلِ پرخون برمیگردم....!

خداجونم تو که نمیخوای این سائل بی چیزه درگاهتو مایوس کنی؟!!که اگه مایوسم کنی جایی ندارم که برم...!

کسی رو ندارم که با خیال راحت براش درددل کنمو مطمئن باشم بهش...مطمئن باشم که حرفامو به سخره نگیره و.....!!!!

خداجونم تو خالق کسی هستی که هیچ سائلی از درگاهش دستِ خالی برنمیگشت!!!همه مطمئن بودن به کرامتش و بخشندگیش...!!!!

خداجونم مگه یه آدم چقد میتونه تحمل کنه؟!!چقد میتونه بشنوه و حرفی نزنه؟!!چقد میتونه نیش و کنایه بشنوه و به روی خودش نیاره؟؟!!!!!

خداجون,خودتو شاهد میگیرم که دیگه تحملم داره تموم میشه!دیگه نمیکشم...!!!دلم داره میترکه.....

اما هنوزم امیدم به خودته!!!خداجونم یادته پارسال همین لحظات بود که بهت قسم صاحب روز رو دادم و ازت یه خواهشی داشتم؟!!

یادته بهت گفتم به علی و فاطمه قسمت میدم صدامو بشنو و جوابمو بده؟!!!

الان یه سال ازون روز میگذره,یه سالی که لحظه به لحظه ش رو به خاطر درخواستم پیشت زجه زدمو سفره ی دلمو پیش خودت باز کردم...!

الان,بعدِ یه سال هنوزم نمیخوای جوابمو بدی؟!!

میدونم بنده ی خوبی نبودم!میدونم خیلی معصیت ها به درگاهت کردم!!میدونم حتما کاری کردم که ازم ناامید شدی که جواب این زجه هامو نمیدی!!!

اما خداجونم اینو بدون که من هنوزم امیدم به خودِ خودته...!!!!!!!!

یادمه یکی میگفت وقتی میری در خونه ی یه اهل کرمی رو میزنی و درخواستِ یه چیزی داری,با اطمینانِ قلبی برو جلو!!!با این اطمینان که حتما جواب میگیری و دستِ خالی برنمیگیردی....!!!!

برا همینه که بعدِ چند سال هنوزم قطع امید نکردم ازت....

ماهی نوشت:

خداوند به موسای نبی فرمود:

با زبانی دعا کن که با آن گناه نکردی تا دعایت مستجاب شود!

موسی عرض کرد:چگونه؟

خداوند فرمود:به دیگران بگو برایت دعا کنند,چون تو با زبان آنها گناه نکردی...!!!!!!!

پس,


             ای که دستت میرسد بر زلف یار                     در حضورش نام ما را هم بیار

همین....!

ال 2آ.....


اندر احوالات امیررضا

دوباره سلام,

چطورین؟طاعات و عبادات همگیتون قبول....!اگه یه جای کوچولو وسط دعاهاتون برا من و خونواده مم باز کنین تا عمر دارم دعاگوتونم!شاید خدا به خاطر دعاهای شما دوست جونیام یه نگاهیم بمن بکنه...!!!

امروز میخوام در مورد شاهکارای امیررضا,پسرک شلوغِ 4ونیم ساله ی خاله ریحانه م(همون خاله م که 3 سال ازم بزرگتره)بگم.

اول ماجرا اینم بگم که شاهکارای ایشون انقده زیاده که نمیشه همشونو گفت!اینا فقط یه گوشه ی کوچیکی از کاراشه!!

1)هدیه ش به باباش:

چند هفته پیش که تولد باباش بود,دو تا ملخ به عنوان کادوی تولد به باباش داده بود!البته اینم بگم که نتیجه ی دست رنچ خودش بوده و بعد دو ساعت زیر آفتاب موندن تو محوطه ی مجتمعشون و کشیک ملخ های بیچاره رو دادن تونسته بود بگیرتشون!!!

بعدشم که کلاس آموزشی ملخ گیرون را انداخته بود و داشت توضیح میداد که چجوری میتونی ملخ ها رو گیر بندازی!!!

2)دومیشم اختراعش بود:

چند روز پیشم که یکی از عصاهای حاج باباییم و بورس سر مامانش رو سر این اختراعش نفله کرد!

ریحان میگفت وقتی خونه ی مامان بزرگیم بودن!آقا اختراع بدست وارد اتاق شدن و منتظر تشویق بقیه!!!

عصا و بورس رو که شکسته بوده و دسته ی بورس رو از جایی که شکونده بوده وارد عصا کرده بود!

میگفت مامانی اینطوری میتونی راحت تر سرتو شونه کنی!لازم نیس دیگه زیادی دستتو بلند کنی!!!درضمن هروقتم که پشتت احساس خارش کردی میتونی با این راحت پشتتو بخارونی!!!!

قیافه ی ریحان اونموقع دیدنی بودااااا.....!

3)و اما شغل آینده ش:

یه بار که برا کاری با ریحانه و امیررضا رفته بودیم بیرون,موقع برگشت یه موتور سوار دیدیم که دیدن ایشون همانا و تراوش تخیلات امیررضا همانا.

برگشته بهم میگه:یه چیزی بگم؟!

من:هر چندتا که دوس داری بگو!

امیررضا:میگما میخوام وقتی بزرگ شدم یه مغازه ی بزرگ موتورفروشی باز کنم!ازون موتورایی که دای دای داره بفروشم!(به دایی مهدی م میگه دای دای!!!)یکیشم خودم سوار میشم.

من:اونوخ منم سوار میکنی؟!!

امیر:نه!

من:آخه چرا؟!منم دوست دارم موتورسواری رو آخه!!!

امیر:خب میای پول میدی یه موتور واسه خودت میخری سوارش میشی دیگه!!!

من:آخه منکه اینهمه پول ندارم که!نمیشه منم سوار موتورت بکنی؟!

امیر:باشه من موتورمو بهت قرض میدم سوارش شی!

بعدش یهو رفت تو فکر و انگار که یه چیزی یادش اومده باشه,خندید و گفت:میگما وقتی من بزرگ بشم تو هم اون موقع بزرگ میشی و مامان میشی!خودت بچه داری!

من:خب که چی؟!!!!!!!!!!!!چه ربطی داره؟!!!!

امیررضا:خب اون موقع هم پول نداری؟؟؟؟؟

من:نمیدونم,شایدم نداشتم!!!

امیررضا(با یه قیافه ی مهربون!!!که کمتر ازش دیده شده):باشه,من هروقت مغازه مو باز کردم اولین موتور رو میدمش به تو!بهت قرض نمیدما!میدم که برا همیشه مال خودت باشه!!!

ریحانه:

4)لیلیِ زندگیش:

امسال که مهد میرفت,لیلیِ زندگیشو پیدا کرده بود و به فکر مراسم عروسیش افتاده بود!

حتی یه لیست از مهمونایی که قرار بوده برا عروسیش دعوت کنه رو تهیه کرده بود!از هر خونواده فقط کسایی که دوسشون داره رو دعوت کرده بوده!

حالا جای خوشبختی داره که منم جزوِ اولین کسایی بودم که تو لیستش ثبت کرده بوده!

و این داستان ادامه دارد.....!

ماهی نوشت1:

اگه عمری باقی باشه,بازم درموردش مینویسم!

این عکسش مال 13 بدرِ امساله!!که رفته بود رو شونه های باباش برا عشق و صفا!

                                     مولتی هاستر

اینم مال زمانیه که رفته بودیم محلات!آخ که خوردن صبحانه تو هوای خنکِ سرچشمه ی محلات چه حالی داد!

                                                   مولتی هاستر

اینم از شاهکاره بنده!!! عکس 10ماهگیشه که من برا تولد 1 سالگیش کشیده بودم!!!


                                             مولتی هاستر

ماهی نوشت2:

چرا تازگیا پست های من انقد طولانی میشه؟؟!!!!!

حالا خوبه همشونو نمیگم!


بچگیام...یادش بخیر!یادش بخیر....!

سلام دوستای گلم,خوبین؟خوشین؟با ماه رمضون چیکار میکنین؟اضافه وزن پیدا کردین یا نه همونی شده که باید میشد؟؟!!

منکه همیشه تو ماه رمضون بخاطر کم شدن تحرکم یکی دو کیلویی اضافه میکنم!باشگاه که نمیرم!تا جایی که ممکنه از خونه بیرون نمیرم,و اِلا جنازه م برمیگرده خونه!نرمشی که هر روز تو خونه میکردم و کم میکنم!

دیگه توقعی بیشتر ازین نمیشه داشت

امسالم طبق عادت و رسم همه ساله مون,اولین پنجشنبه ی ماه رمضونو مهمونِ خونه ی حاج بابامیم...!همگی باهم!منظورم همه ی خاله ها و دایی هامِ!

یادش بخیر وقتی بچه بودیم,هر وقت با همدیگه خونه ی حاج بابام جمع میشدیم یه آتیشی میسوزوندیم که نگو!یه بازار شامی براه مینداختیم دیدنی...!

آخه وقتی ما بچه بودیم همه ی نوه ها همسن و سالِ هم بودیم,با یکی دو سال تفاوت سِنی!بعضیامونم که فاصلمون با همدیگه به یه سال م نمیرسید و همش شش ماهِ ناقابل با هم تفاوت سِنی داشتیم!این وسطم چیزی که جالبتر میکرد بازیامونو وجود خاله ریحانه م بود که همش سه سال باهام تفاوت سنی داره و اون روزا عاشق نوشتن فیلمنامه و به اجرا درآوردن تراوشات مغزیش,و همچنین وجود یه دایی مهدی شلوغ و زیر آبی رو که 6 سال ازم بزرگتره!!!

اگه خسته نیستی اون پایین یه کلیک رنجه کن تا بتونی بقیه شم ببینی...!


ادامه نوشته

ضیافت ا...

سلام

امروز صب سحریمونو با گوش دادن به صدای نم نم بارون خوردیم,الانم که یه ساعت از اذان مغرب گذشته آسمون بازم داره یه خودی نشون میده و قطرات رحمتشو هدیه ی سفره ی زمینیا کرده...!

چه صدای دلنشینیه خداجونم.....

امروز با اینکه فشارم 10 روی 5 بود!!!بعبارتی مرده ی متحرک بودم ولی بعد افطار یه حال خوش و حسِ شیرینی بهم دست داد که مزه ش رو هنوزم دارم حس میکنم...!!!

**********رمضان مبارک**********

سر سفره های سحری و افطارتون منم فراموش نکنین...محتاج دعاهاتونم شدید!!!

عشق....!!هوس...!!!!!!!!!!


ادامه نوشته

جوشِ آبله مرغانی!!!

اون قدیم مدیما,منظورم زمانیه که هنوز جوون بودم!!!(دوران دبیرستانو میگما!)مثه هر دختر پسری که تو این سن اند حتما دیدین که صورتشون پرِ جوشه!منم برا اینکه نشون بدم که یه عضو جدیدی ازین گروهم خودمو بهشون رسوندم!ولی ازون موقع هم بود که من شدم پای ثابتِ مطب متخصص پوست!!!!!!!!

حالا هم بعد این چند سال دیگه ازون همه جوش تو صورتم خبری نیست بجز چندتا که اونم مواقعی که خیلی عصبیم یا استرس شدید بهم وارد میشه خودشونو نشون میدن!!!(البته تو این همه وقت با پولایی که خرج کردم تونسته بودم کنترلشون کنم!)ولی دیگه واقعا خسته شده بودم ازین که هرجا میرم حتماِ حتما باید کرم ها و محلولهای دست سازِ دکتر و لوسیون های مختلفو دنبال خودم بکشونم....!برا همین تصمیم گرفتم وقتی برا ویزیت میرم پیشِ همیوپاتیستی که خاله م سالهاست میره پیشش برا ویزیت ,مشکل جوشهامو هم بگم!مشکل دیگه م حل شد ولی...............!!!!

آقاجون چشتون روز بد نبینه از وقتی که من دارویی رو که آقا دکترِ مورد نظر به خورده من دادن دیگه نمیشد تو صورتم نگا کرد!!!ینی جای سالمی رو صورتم نمیتونستی پیدا کنی که بتونی بهش نگاه کنی...!!!!!!هرکی به پستم میخورد اولین حرفی که به زبون میاورد یه سوال بود!!!!!!!

"دختر تو چرا صورتت اینجوری شده؟؟؟!!!!!!!!این جوشا چیه رو صورتت؟؟!!!!!!تو که پوستت صاف بود!!!چرا یهویی اینجوری شدی؟؟!!!به چیزی حساسیت داری؟؟!!"

به هر کیم میگفتم برا جوش های صورتم رفتم دکتر اینجوری شدم!!داشتن از تعجب شاخ در میاوردن که:

"جوششششششششششش؟؟!!!!!!!!کدوم جوشا؟؟!!!!تو که جوش نداشتی؟؟!!!!!"

حالا میشد اینا رو یجوری هضمشون کرد!آخه منتظر بودم اون زمانی که دکترِ گفته بوده بگذره ببینم چی میشه؟!چیزی که دیگه نتونستم هضمش کنم حرف شوهر ریحانه(خاله کوچیکم) بود!!!کسی که به اینجور چیزا اصن اهمیت نمیده!از طرفیم چون میدونست اگه این حرفو به خودم بگه چه بلایی سرش میارم رفته به ریحانه گفته وحیده تو این سن آبله مرغون گرفته؟؟!!مگه بچگیاش نگرفته بود؟؟!!!!!چه بلایی سر پوستش اومده؟!

البته الان یکم وضعش بهتره!ولی نتونستم تحملش کنمو امروز دوباره با ریحان رفتیم پیشش تا بگم این چه بلاییه سرم آوردی نامرد؟!به قول ریحان رفته بودیم برا گیس و گیس کشی و یقه گیری....!

که مشخص شد بدنم به دُزِ داروهه (منظورم همون گِردالی های ریزه سفید رنگه که تو لیوان حل میکنه و میده که با برنامه ی خاصی که اونم مربوط میشه به نوع مشکل هرکس و نوع داروش,بخوریش!)حساسیت نشون داده!!!مثلا دارویی که دفعه ی پیش بهم داده بود باید میاوردم خونه و با فاصله ی یه هفته تو دو نوبت ناشتا میخوردمش!ولی داروی ایندفعه ش یجوری بود که باید فقط دوتا قاشق کوچولو اندازه ی قاشق مرباخوری ازش میخوردمو بقیه ش رو مینداختم دور!

یه وقت فکر نکنین رفته بودم پیش جادوگرا!!!!!اینا کاراییه که یه همیوپاتیست میکنه!اگه خواستین میتونین با یه سرچ تو گوگل راجع بهش بیشتر بدونین....!همیشه هم جواب داده ولی ازونجایی که اگه من شانس داشتم اسممو میذاشتن شانسعلی!!!ایندفعه هم باید هرچی بلا بود سر من نازل میشد....!!!!!!!

ماهی نوشت:

امروز صب که داشتم میرفتم مطبِ آقا دُکیِ مورد بحث,سر راهم وقتی میخواستم از عابربانک پول بستونم یه دختری که چند قدم ازم جلوتر بود وارد بانک شد و بعد چند ثانیه بیرون اومد و درست اومد سراغمو بهم گفت ببخشید خانوم,تو کارتتون 60 تومن دارین؟

من:داشتنش که دارم ولی ببخشیداااااااا....شمااااااا؟؟!!!!!!!!!!!!

دختره:میشه من 60 تومنو دستی بدم بهتون در عوض شما زحمت بکشین و این مبلغو برام کارت به کارت کنین؟؟!

من:ینی من انقد خنگ بنظر میرسم؟؟!!!!!منو چی چی فرض کردی خانوم جون؟؟!!!!چرا بین اینهمه آدم یه راس اومدی سراغِ من؟؟؟!!!!!

(البته اینا رو تو دلم داشتم با خودم زمزمه میکردما!)

برگشتم بهش گفتم نه خانوم جون من نمیتونم!

دختره:چرا آخه؟!!!ینی هیچ راهی نداره که قبول کنین؟؟!!!!

من:نه خانوم جان,شرمنده تم!من عجله دارم زودی باید برم!

ازونجاییم که عابربانکه خراب بود رفتم سراغ بانکی که اون طرفه چهارراه بود.دوتا خانومی که صحبتای مارو شنیده بودن زودی خودشونو بهم رسوندن و میگن که دخترم خوب کاری کردی که قبول نکردیا!!!معلوم نبود چه کلکی سوار کرده بوده!!!

ولی من موندم اون دختره چرا اومد سراغه من؟؟!!!!!درسته همه میگن کوچیکتر از سنت نشون میدی ولی ینی تا این حد بچه سال بنظر میرسم که فک کرده میتونه قولم بزنه؟؟!!!!!!!

وقتی داشتم سوار تاکسی میشدم دیدمش که هنوز جلوی عابربانک بود و مخِ یکی دیگه رو کار گرفته بود!خدا به دادش برسه....!!!





حال و هوای این چند روزم....

این روزا کلی حرف نگفته ی تلنبار شده رو هم,تو دلم دارم که بدجوری سنگینی شونو دارم احساس میکنم....

کلی حرف که عینهو بختک چسبیده به گلومو داره اذیتم میکنه!کلی حرف نگفته که تو این چند وقته رو هم تلنبار شدن!

نمیدونمم اول کدوم یکی رو به زبون بیارم؟؟!!!!!!نمیدونم......

نمیدونم از حرف و حدیث هایی بگم که یجوایی برام شدن مث یه زخم زبون؟؟!!!!یا از کارایی که بعضیا میکنن و آزارم میدن؟!!!!

از آرزوها و خواسته هایی که ازش دارم و هیچ کدوم برآورده نشدن بگم؟!از دعاهایی که به درگاهش کردم و پاسخ همشون سکوت بوده و سکوت.....!

یا از عجز و التماس پسر همسایه بگم که به هر چیزی متوسل میشد تا برا بستری شدن و ترک اعتیادش نره!!!!حرفایی که فقط شنیدن یکیشون برا به لرزه انداختن تنت کافی بود..........

از بی مهری ای که بعضیا در حقم کردنو با این کارشون منو با خودمم درگیر کردن بگم؟؟!!!!

یا از اون معتادی بگم که ساعت 12 شب لای آشغالا دنبال یه چیزی برا سیر کردن شکمش بود؟؟!!!!!!!!!!!!

اون شب تا صب حال خودمو نمیفهمیدم......یه حالی بودم که.....

نمیدونم.....

نمیدنم اول مرگ 5 نفر از اعضای یه خونواده رو بگم یا داغی رو که زرد شدن و خشکیدن یه غنچه ی 1 ماهه رو دل مادرش گذاشت؟؟؟؟!!!!!!

یا شایدم بتونم از ز... دختری که باشگاه میاد و علی رغم مشکل جسمی ای که داره فوق العاده بازی میکنه بگم!دختری که نگاه بعضیا بهش یه جور خاصه!!!!!بعضیایی که مطمئنم حتی یه لحظه هم تو ذهنشون جای خودشونو با اون عوض نکردن تا شاید اینجوری بفهمن که یه همچین آدمی چقد به اطرافیان و حرکاتشون حساسن!!!!نگاهایی که من احساسشون کردم چه برسه به خود ز...!دختری که سعی میکنه ناراحتیاشو زیر لبخندی که دائما به لبشه پنهون کنه....!

تا کی باید شاهد همچین چیزایی باشیم...؟؟!!!!!!!!!!!!!

این روزا اوضاع روحی م یکم ناجوره!برا فرار از همچین شرایطی سر خودمو با رنگ و نقاشی و باشگاه گرم میکنم...

به زمان احتاج دارم تا بشم همون ماهی شلوغ و پر سرو صدا!!!

البته الانم پر سرو صداما!ولی نه دیگه به اون جنب و جوشی که همیشه بودم....!

فعلا........





سفر به دیار باقی!!!!!!!!

یه بار دیگه سلام,

چطورین؟چیکارا میکنین؟!منکه دارم بارو بندیلمو میبندم که راهی شم!قراره به یه مسافرت 12روزه ی سخت برم!

مسافرت که چه عرض کنم!دارم میرم خونه ی خاله وسطیم پیش دخترخاله م و پسرخاله م تا موقع برگشت خاله م و شوهرش از مکه تهنا نمونن.سخت بودنش هم به چند دلیله!

اولین دلیلش اینه که تو این مدت به نت دسترسی ندارم!مگه اینکه گاهی اوقات(موقعی که دخترخاله م و پسرخاله م خونه نیستنو رفتن مدرسه)یه سری به خونه ی داییم بزنمو با یکم پاچه خواریه پسرداییم بتونم از نتش استفاده کنم!

دومین و البته مهمترین دلیلشم اینه که این دخترخاله و پسرخاله ی محترم بنده زیاده از حد بچه های سربراه و حرف گوش کنی ان!!!!!!!!واسه همین کار من یکم مشکل شده!دلم واسشون میسوزه!ازبس تو سری خور و آرومن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی داییم فهمیده بود که من قراره پیش بچه ها بمونم جمله ی گرانبهایی عرض فرموده بودن دال بر اینکه:

"وحیده جان از همین الان بگم که جات تو بهشته!!!!!!!!!!!طبقه ی هفتم مبارکت باشه:)))) "

حالا با این چیزایی که گفتم بهم حق بدبن که بگم یه مسافرت سخت!!!!!

ماهی نوشت1:

صب که برا بدرقه رفته بودیم,سوار ماشین خاله بزرگم اینا شدم تا همراه دخترخاله م باشم!یه لحظه که توقف کردیم تا وحید هم به ما برسه!دیدیم ای دل غافل!اینکه ماشین گشت ه!با ما چیکار داره؟؟؟؟!!!!!!!!

چون پسرخاله مو که پشت فرمون بود و منو دخترخاله م که صندلی عقب بودیم و دیده بودن!!!!این وسط خاله م رو که صندلی جلو بود و تو دیدشون نبود رو ندیدن و برا همین بهمون شک کردن!و شروع کردن به سین جیم که آقاجون شما ساعت 4 صب اینجا چیکار میکنین؟؟؟!!!!!!

حالا هی توضیح بده که آقا جون داریم میریم فرودگاه!!!!مگه تو گوششون فرو میره؟؟!!!!!!!!!!اینه که ما رو هم با خودشون بردن کلانتری!

اوضاعی بود که بیا و ببین!تک تکمون رو بردن اتاق بازجویی و کلی سوال مزخرف ازمون پرسیدن!!!تا اینکه بهشون ثابت شد که اشتباهی رخ داده و ما بیگناهیم!!!!

اما چه فایده وقتی از کلانتری اومدیم بیرون دیدیم دو ماهه که اون توییمو خودمون خبر نداریم!!!!مهمتر از اون ما که تا اون موقع پامون به کلانتری باز نشده بود!سابقه دار شدیم!!!!!!!!!!

***جدی نگیرین!اینا همش تخیلات سمیه بود بعد گیردادن ماشین گشت!!!!!!!!

راستش وقتی به گشتیا گفتیم که داریم میریم فرودگاه برا بدرقه,ببخشیدی گفتنو راهشونو گرفتنو رفتن:))) ***

ماهی نوشت2:

از دیشب تا حالا دارم استفاده ی بهینه از اینترنت رو میکنم!حالا دارم معنی دقیق جمله ی "قدر عافیت کسی داند که......"با تمامی سلولهای وجودم حس میکنم!!!!!!

فک کنم تا عصری که قراره برم تعرفه ی نتم تموم بشه!اونوقته که قیافه ی وحید دیدنیه!!!!!!!!

ماهی نوشت3:

خلاصه اینکه حلالم کنین!شاید دیگه بعد این 12 روز وحیده ای در کار نباشه و به قول مینا(دخترخاله م)تا اون موقع به دیار باقی شتافتم!!!!!!!!!!!!!!!

(حالا خوبه خودشم اعتراف میکنه که چه عجوبه ایه)!!!!!!

خدا به دادم برسه!!!!!!

ماهی نوشت4:

واسم دعا کنین!تا شاید اینجوری جون سالم بدر بردم!!!!


چند روز بعد نوشت:

پاچه خواری جواب داد برا همین شال و کلاه کردیم و رفتیم برا استفاده از نت پسردایی!پسردایی گرام ازین وای*مکس ها داره!ولی نمیدونم جریان از چه قرار بود که هرکاری کردیم برا منکه کانکت نشد!دست از پا درازتر نشسته بودیم که پسرداییه خودش کانکت شد!گفت بیا با لپ تاپ من کاراتو بکن!منو میگی بال درآورده بودم!داشتم رو ابرا سیر میکردم.......

یه فایلی داشتم که باید میریختم رو فلش!فلشو که جاگذاشته بودم برا همین مجبور شدم از گوشیم کمک بگیرم!که ایکاش دستم میشکست و همچینکاری نمیکردم:(((((

نگو این لپتاپ دایی زاده ی ما پناهگاه انواع و اقسام ویروسها بود و منه فلک زده بیخبر!!!!!!!!!!!!

وقتی برگشتم خونه ی خاله جان همینکه گوشیمو وصل کردم به لپ تاپم برا چک کردن فایلی که زده بودم همینکه اسکنش کردم دیدم ای دل غافل..........!

گوشیم به هم ریخته بود کلا!!!!!!!هیچکدوم از فایلامو نشون نمیداد!!!!!!

برا اینکه تو این مدتی که خونه ی خاله جانم دیه دچار همچین مشکلی نشم!!!ازین بسته های GPRS هیچکس تنها نیست و خریداری کردیم تا دیگه تو دام همچین بلاهای سیستم سوزی نیافتیم!

ولی اینم حال نمیده!مزه ی ADSL خونه رو نمیده!سرعت dial-up اگه نفتی باشه,سرعت این یجورایی زغالیه!!!!!!!!!!ولی از هیچی و نداری هم بهتره!!!!!!!


 سال جدید نوشت:

اول از همه سال نو رو بهتون تبریک میگم.هرچند پیشاپیش تبریکاتم رو رسونده بودم بهتون!!!

اینکه میبینین هنوز قالب وبلاگم رو عوض نکردم دلیلیه برا اثبات حرفام!!!!!

چند روز پیش که رفته بودیم کندوان,با کلی برف رو کوه ها مواجه شدیم.خیلی جالب بود!به قول خاله کوچیکم اینجوری مزه اش بیشتره!تا حالا تو زمستون کندوان نیومده بودم که به لطف بهار زمستونیمون اونم تجربه کردیم!جاتون خالی یه لواشکی گرفتیم و خوردیم که نگووووووووو.....!

دو روز پیش که رفته بودیم برا گردش,با اینکه لباس گرم پوشیده بودیم ولی بازم قندیل بسته برگشتیم خونه!!!!!

خب چیکار کنیم عید که نمیشه همش تو خونه نشست آخههههههههههه!!!

مام که پررو تر از هوا!!!!!قراره فردامونم سرجاشه!میخواییم بریم واسه ددر کردن 13:)))

ولی ایکاش ایندفعه خدا یه توجهی به حالمون بکنه و هوا فردا آفتابی باشه.....:)

الهههههییییییییییییی آآآآآممممیییییییین.....

ماهی نوشت:

دلم میخواد امسالم جایی بودم که پارسال همین موقعها بودیم!!!!

پارسال 5م فروردین بود که عازم شدیم!13 هم همونجا ددر کردیم!بهترین سفری بود که تا حالا رفته بودم!اصن باورم نمیشد که بتونم برم همچین سفری!درواقع قرارم نبود منم برم!همه چیز یهویی شد.....بقول یکی از دوستام اگه امام حسین بخواد یکی رو دعوت کنه,حتما دعوتش میکنه!!!!!اسمت تو لیستش بود که رفتی وگرنه.........!

دوباره دلم میخواد همونجا باشم!ولی افسوس که نمیشه:((((خوش بحال همه ی کسایی که الان اونجان!!!!