بچگیام...یادش بخیر!یادش بخیر....!
سمیه که همیشه ی خدا جیم فنگ میشد!نمیدونستیم
کجاست؟تا اینکه میدیدیم دس تو دستِ خاله ی گرام که مادرِ بنده باشن برا
شکایت و شکایت کشی دارن میان!که چرا سمیه رو بازیش نمیدین؟؟!!!!!!
که
بعدها کاشف بعمل اومد که خانوم خانوما حوصله ش نمیکشیده سناریوی طراحی شده
ی ریحان رو اجراش کنه و جیم میزده!!وقتیم بقیه ازش میپرسیدن که چرا با بچه
ها بازی نمیکنی؟!یه قیافه ی مظلوم بخودش میگرفته و میگفته منو بازیم
نمیدن!!
یادمه یه بارم که دایی مهدی م داشت بهم دوچرخه سواری یاد میداد!نگو دایی مهدی م خیلی وقته که پشت دوچرخه رو ول کرده و خودش یه جایی قایم شده!منم همینجوری دارم حرفه ای!!!دوچرخه سواریمو میکنم که این رضای نامرد(پسرخاله م)نذاشت!همچین از پشت هلم داد که با کله رفتم تو یکی از باغچه های توی حیاط!!!دستم از کجا تا کجا زخم شده بود!وقتی داشتن پانسمانش میکردن داد و هوارم کلِ خونه رو ورداشته بود....!ازون موقع تا حالا دست به دوچرخه نزدم!!!!
این یکی از سنگایی بود که جلوی پام انداختن و مانع پیشرفت یه دانشمند ارزشمند شدن.
آی چه دورانی داشتییییییییم...!
یادمه همیشه دوستام (چه تو بچگیام چه تو بزرگسالیم) به حالم حسرت میخوردن!همیشه حرفشون این بود که خوش بحالت!خیلی حال میده آدم یه خاله و داییِ هم سن و سالِ خودش داشته باشه هااااا!!!
الان که ماها دیگه بزرگ شدیم
وقتی یه جا جمع میشیم بساط بگو و بخندمون براهِ!ینی شلوغی ای بیشتر ازین
نمیتونیم داشته باشیم!!!
فوقِ فوقش از شیرین کاریهایی که بچگیامون
داشتیم تعریف میکنیم و یاد ایام میکنیم...!ولی امسال سمیه بخاطر پایان نامه ش مونده تهران و فک نکنم بتونه خودشو برسونه
عوض ماها الان نسل جدید نوه ها خونه رو, رو سرمون خراب میکنن...
همین امیررضای ریحانه,خودش تنهایی صدتای ماهارو حریفه!!
یه بارم که یادمه,همه خونه ی حاج مامانم اینا جمع بودیم(دقیقا یادم نیست مهمونیه بخاطر چی بود!چیزی که یادمه اینه که بزرگترا سخت مشغول کار بودن و هرکی یه کاری میکرد!!)دایی مهدی م اونروزا یه دوچرخه ی نو گرفته بود و بعد شام همه ی بچه ها رو از بزرگ به کوچیک نوبتی سوار دوچرخه ش کرد و بردشون بیرون یه دوری بزنن و برگردن!بعدِ وحید و پسرخاله م نوبت من بود,ولی دایی مهدی م بجای من اول سعیده(دخترداییم) بعدشم سمیه(دخترخاله م) رو سوار کرد و هر کدوم یه دوری زدن و اومدن!هرکدومم که میرفتن و برمیگشتن, پزِ دوچرخه سواریشونو بمن میدادن و خون به دلِ منه بدبخت و منتظر میکردن!!!یادمه یه گوشه ای کز کرده بودمو نشسته بودم که دایی م اومد سراغمو گفت که وحیده پاشو بریم!!!
منم که مثلا قهر کرده بودم گفتم نمیام!!!
تا بالاخره دایی م راضیم کرد و پاشدیم رفتیم!تو راه بهم گفت که خودم از قصد سعیده و سمیه رو قبل تو بردم!میخواستم تو نفر آخر باشی تا بتونم ببرمت یه جایی...!
وقتی رسیدیم خیابون پاستور,دیدم دایی م با دوستاش سر کوچه قرار گذاشتن!4,5 نفری میشدن!
اولین سورپرایزم این بود که هر کدوم برام یه چیزی از سوپر سر کوچه گرفتن(منم که بچه!!کلی ذوق کرده بودم)
بعدم سوار دوچرخه ها شدیم و راهی!!پیش بسوی آخر شهناز...!
آخه اون شب مراسم افتتاحیه ی اولین زیرگذر تبریز بود!!(الان دیگه تبریز به شهر زیر گذرها و روگذرها معروف شده)
مراسم آتیش بازیم که به راه بود!جماعتی جمع شده بودنا!!منم که ریزه میزه بودم!نمیتونستم چیزی ببینم...که یهو دیدم یکی از رو زمین بلندم کرد و نشوندم رو شونه هاش!!!که البته کسی جز داییِ بامرامم نبود!!!
مرام این داییم بالاخره یه روزی منو به کشتن میده
وقتی
برگشتیم خونه همه ی بچه ها هجوم آوردن به طرفمو بازم داشتن پزِ آتیش بازی
ای رو میدادن که از رو ایوان طبقه ی دوم دیده بودن!!!مثلا با این کارشون
میخواستن بگن هم زودتر از من دوچرخه سواری کردن,هم تونستن لذت تماشای آتیش
بازی رو ببرن!ولی خبر نداشتن که من خودم تو دل ماجرا بودم...وقتی بهشون
گفتم اینهمه مدت کجا بودیمو چیکارا کردیم,فک همگیشون چسبید به کاشی های
حیاط
!!!!
حالا دیگه نوبت من بود که فخرفروشی کنم...
هنوزم که هنوزِ هروقت که از زیر گذرِ آخر شهناز میگذرم یاد خاطره ی اونشب میفتمو مزه ای که بهم داد!
قربون مرام و معرفتتیم دایی جان

ماهی نوشت:
داشتم آلبوم دوران بچگیامو عکسهای دسته جمعیمون با بچه ها رو دید میزدم که یاد خاطراتمون افتادم!عکسهایی که هرکدومشون کلی خاطره تو خودشون جمع کردن!
ببخشید اگه زیادی طولانی شد!و ممنون به خاطر حوصله ای که بخرج دادین
از اونجایی که متولد اسفند ماهم،پس شدم ماهی کوچولو!