!!!دانشجو

چند وقت پيشا كه دختر عمه ام از دانشگاه قبول شد و سرنوشت يه جوري رقم خورد كه اسم دختر عمه ي اينجانبم بره تو ليست دانشجوهاي اين ممكلت؛چون خودش (دختر عمه ام) مسافرت بود و نميتونست برا ثبت نام اينجا باشه!لذا اينجانب طي يك عمليات فداكارانه حاضر شدم كه در محل دانشگاه ايشان حضور بهم رسانده و مراحل ثبت نام دانشجوي جديدٍ فاميل پدريمان را يكي پس از ديگري همي پشت سرنهيم!!

برا همينم ساعت 8 صبح؛به اين خيال كه دير كردمو  الان همه ثبت نام كردن جز من!خودمو به دانشگاه رسوندم(البته با مساعدتهاي فراواني كه از سوي وحيد (برادر گرام) صورت گرفت!چون به سرعت برق و باد قبل رفتنش سر كار منو پرت كرد جلوي دانشگاه و ...!!!)

همين كه رسيدم ديدم اي دل غافل انگاري اشتباه اومدم و زمان ثبت نام يه روز ديگه بوده...فقط يه چند نفري بودن كه اون دورو برا داشتن برا خودشون گشت ميزدن و اينطرف و اونطرف ميرفتن!!نه خبري از ثبت نام بود و نه خبري از متصدي ثبت نام....!بعد كلي منتظر شدن و بقول بعضيا علافيت تمام ؛ يك عدد دختر خانوم در حال مالش چشو چال گرامشان سلانه سلانه در محل حاضر شدن!حالا شما تصور كن به چه نحوي ميخواستن ما رو ثبت نام كنن!!!

بعد كلي مكافات بالاخره داشت كارا رو روال ميافتاد كه گفتن بايد بريد و از انتشاراتي دانشگاه فرم ثبت نامو بگيريد و بعد تكميل فرم و مداركتون به ترتيب شماره هايي كه بهتون داده شده برا ثبت نام حاضر بشيد!

وقتي رفتم سراغ انتشاراتي ؛ ديدم يك عدد پسر جلف كه نيشش تا بنا گوش بازه و داره هي به دخترايي كه اون دورو برا بودن تيكه ميپرونه جلوم سبز شد!!!!!چقدم چندش آور بود خاك بسر...!

تا فرمو گرفتم تو دستم ديدم اي بابا!اين ديگه چه فرميه؟!تا حالا فرم 8 صفحه اي برا ثبت نام دانشگاه نديده بوديم!مشخصات كل ايل و تبارمونو ازمون خواسته بودن!!!!!!

مشغول پر كردن فرم بودم كه يكي از پشت سرم صدام كرد كه ميبخشين خانوم تاييديه تحصيلي ديگه چيه؟بهش كه توضيح دادمو كاملا براش روشن شد كه چجوري بايد برا گرفتن تاييديه تحصيليش اقدام كنه!برگشتم كه اطلاعات فرمو تكميل كنم كه دوباره صدام زد:

ميبخشيا من هي مزاحمت ميشم؛كد پستي چي بايد بنويسم؟!

بهش گفتم:اگه كد پستيتونو نميدوني پشت كارت مليت نوشته چنده!برگشته شماره سريال شناسنامه شو كه گوشه شناسنامه اش نوشته نشونم ميده و ميگه فك كنم بجاي كد پستي بايد اينو بنويسم!مگه نه؟؟؟!!!!!!!

بزور جلوي خنده ي تلخ خودمو گرفتم و حاليش كردم كه اون سريال شناسنامه ست نه كد پستي....!

همين كه برگشتم يكي ديگه صدام كرد كه ببخشيد خانوم واسه سوال 5ام صفحه ي دوم چي نوشتين؟!ميشه ببينم؟!

يكي از اونطرف صدام ميكنه كه ببخشيد اينجا كه نوشته بومي هستيد يا غير بومي؛من كدوم يكي رو علامت بزنم؟!!!!

آخر سري يكي برگشته ميگه ميشه فرمتونو بدين منم فرممو از رو فرم شما پر كنم؟؟!!!!

منو ميگي كم مونده بود كه آستينامو از پشت بهم گره بزنن و راهي تيمارستان....!

بابا اينا ديگه كي بودن!؟خير سرشون تو پوست خودشون جا نميشدن كه قراره بشن دانشجو!نميدونم ديپلمشونو چجوري گرفتن؟؟!!!!

با كلي مكافات خودمو خلاص كردمو بقولي فرار و بر قرار ترجيح دادم!

ماهي نوشت1:

ديروز كه دختر عمه ام داشت در مورد بيجنبگي هاي بعضي از بچه هاي كلاشسون ميگفت؛اينكه نيومده چه اداهايي در ميارن و نيومده هر كدوم واسه خودش يه جفتي جور كرده!ياد سريال ترانه ي مادري شبكه ي 3 افتادم!

ولي لااقل بي جنبه ي سريالمون اندازه ي اينا خنگ نبود!فك كنم ديگه حداقل حداقلش فرق بين شماره سريال شناسنامه و كد پستي رو ميدونست!

معني كلمه ي بومي و غير بومي رو ميدونست....!!!!!!!!

ماهي نوشت2:

بقول ميچي تف!!! تو ذاتت بچه كه از دانشجو بودن فقط همينو ياد گرفتي كه همين كه پاتو گذاشتي دانشگاه حتما بايد يكي واسه خودت جور كني.....!!!!!






گاهي وقتا ممكنه يه چيزايي ، يا بهتره بگم يه اتفاقايي تو زندگي آدما براشون پيش بياد كه نتونه تا آخر عمرش فراموششون كنه!

اصلا بهتره بگم يه كسايي تو زندگي ماها هستن كه نميشه فراموششون كرد!نميشه نسبت بهشون بي تفاوت بود و خيلي ساده از كنارشون رد بشي و بروي خودت نياري كه چه احساسي بهشون داري!

نميتوني فراموش كني كه چه خاطرات و چه لحظاتي باهم داشتين و الان مجبوري همشونو  تا كني و بذاريشون توي صندوقچه ي خاطراتت!!!

نميتوني فقط به اين كار بسنده كني كه هر از گاهي آلبوم عكساي قديمي رو ورق بزني و پروانه ي كوچيك ذهنتو بفرستي به روزايي كه ديگه برنميگردن!

روزايي كه بود؛بااينكه دور بود ازت .....!!!!!!!روزايي كه افتخار ميكردي به ميزبانيش....!!!!


...آليس در سرزمين عجايب

ديشب تا چشامو گذاشتم رو هم،خواب ناز قدم،قدم زنان اومد و خواست كه مهمون چشام بشه!تعجب كردم!آخه اين اواخر سابقه نداشته كه به اين زوديا چشام سنگين بشه و بتونم بخوابم؛كلي مكافات داشتم!!!!

بخاطر اين رخداد ميمون و مبارك ميخواستم نيمچه خوشحالي بكنم ؛ كه يهو احساس درد وحشتناكي ، رو لب پائينيم كردم!انگاري يكي يه سوزن كلفتي فرو كرده باشه توي لب و دهنم!تا دندونامم درد و احساس كردم!!!!

تا چشامو باز كردم،چشتون روز بد نبينه!ايشالا تا آخر عمرتون حتي يه بارم تو زندگي تجربه اش نكنين!

ديدم يه فروند پشه ي چاق و چله ي هيكل درشت،به تصور اينكه رستوران تشريف بردن؛با ولع تمام در حال ميل كردن غذاشونن!

غذا كه چه عرض كنم!داشت همين چند قطره خوني رو هم كه طي ساليان دراز با خوردن قرصهاي فوليك اسيد جمع آوري كرده بودم رو ازم مي دزديد!

بعد اينكه اين مهمون ناخونده رو ، از رو لبم كه ديگه همون لب سابق نبود پرش دادم!متوجه شدم كه اي دل غافل به جاي خون گرانبهايي كه ازم برد چه درد جانكاهي برام به يادگار گذاشته و چه آثار دلخراشي!!!

انگاري زير پوست لبم نخودي چيزي قايم كرده بودم!!!

خارششووووووووو......خارششو نگوووووووو......!

بعد كلي كلنجار رفتن با خودم و آثار بجا مونده از پشه ي نابكار بالاخره تونستم بخوابم!


 چون از قبل با خاله ام اينا قرار گذاشته بوديم كه برا گذشت و گذار خودمونو مهمون طبيعت كنيم؛صبح زود از خواب بيدار شديم و راهي!

چه جاهايي كه نرفتيمو نديديم!جاتون خالي!!!!!!

بعد كلي گردش و سياحت(گذشتن از كوه و جنگل و دريا و ......)اونايي كه خسته شده بودن يه جايي اتراق كردن و ماها كه مثلا جووناي جمع بوديم و پر انرژي!!تصميم گرفتيم كه بريم و تپه هاي اطراف رو فتح كنيم!خدا رو چه ديدي شايد اسممونو تو كتاب گينس هم ثبت كردن!!!!!!!!

پس از پشت سر نهادن سختي هاي فراوان بالاخره تونستيم قله رو فتح كنيم!اونم چه فتحي...!؟باورتون نميشه...!!!

احساس ميكردم شدم آليس و دارم تو سرزمين عجايب قدم ميزنم!چه منظره اي!

بالاي تپه كه رسيديم ديديم به جاي خاك و سنگ و علف ...پارچه هاي ساتن و ابريشم رنگارنگ از دل زمين بيرون اومده و كل تپه ها رو پوشونده...چه گلدوزيهايي داشتن...نگوووو....!!!!انقدرم نرم بوووود........!

هر تپه به يه رنگي بود...حال ميكرديم!از اين ور ، به اون ور!از اون ور ، به اين ور!غلت ميزديم!بالا و پايين ميپريديم !

چه رنگين كموني در اومده بود....!آدم واقعا حال ميكرد!!

يه چيز جالبيم كه داشت اين بود كه سرويس بهداشتياش محرك بودن...شبيه ماشين!!!!!!!!هركي احتياجش داشت فقط كافي بود صداش كنه.......!!!!!!

خواستم يه نيشگوني از رو صورتم بگيرم كه ببينم نكنه خوابمو دارم همه ي اينا رو تو خواب ميبينم كه يهو صداي مامانم بلند شد كه:

نميخواي بيدار شي؟؟!!!چاييت يخ كرد!!!!!


ماهي نوشت:يعني ميشه همه ي اين خوابا رو پاي نيش اون پشه هه نوشت؟؟؟!!!!!!!