ديشب تا چشامو گذاشتم رو هم،خواب ناز قدم،قدم زنان اومد و خواست كه مهمون چشام بشه!تعجب كردم!آخه اين اواخر سابقه نداشته كه به اين زوديا چشام سنگين بشه و بتونم بخوابم؛كلي مكافات داشتم!!!!

بخاطر اين رخداد ميمون و مبارك ميخواستم نيمچه خوشحالي بكنم ؛ كه يهو احساس درد وحشتناكي ، رو لب پائينيم كردم!انگاري يكي يه سوزن كلفتي فرو كرده باشه توي لب و دهنم!تا دندونامم درد و احساس كردم!!!!

تا چشامو باز كردم،چشتون روز بد نبينه!ايشالا تا آخر عمرتون حتي يه بارم تو زندگي تجربه اش نكنين!

ديدم يه فروند پشه ي چاق و چله ي هيكل درشت،به تصور اينكه رستوران تشريف بردن؛با ولع تمام در حال ميل كردن غذاشونن!

غذا كه چه عرض كنم!داشت همين چند قطره خوني رو هم كه طي ساليان دراز با خوردن قرصهاي فوليك اسيد جمع آوري كرده بودم رو ازم مي دزديد!

بعد اينكه اين مهمون ناخونده رو ، از رو لبم كه ديگه همون لب سابق نبود پرش دادم!متوجه شدم كه اي دل غافل به جاي خون گرانبهايي كه ازم برد چه درد جانكاهي برام به يادگار گذاشته و چه آثار دلخراشي!!!

انگاري زير پوست لبم نخودي چيزي قايم كرده بودم!!!

خارششووووووووو......خارششو نگوووووووو......!

بعد كلي كلنجار رفتن با خودم و آثار بجا مونده از پشه ي نابكار بالاخره تونستم بخوابم!


 چون از قبل با خاله ام اينا قرار گذاشته بوديم كه برا گذشت و گذار خودمونو مهمون طبيعت كنيم؛صبح زود از خواب بيدار شديم و راهي!

چه جاهايي كه نرفتيمو نديديم!جاتون خالي!!!!!!

بعد كلي گردش و سياحت(گذشتن از كوه و جنگل و دريا و ......)اونايي كه خسته شده بودن يه جايي اتراق كردن و ماها كه مثلا جووناي جمع بوديم و پر انرژي!!تصميم گرفتيم كه بريم و تپه هاي اطراف رو فتح كنيم!خدا رو چه ديدي شايد اسممونو تو كتاب گينس هم ثبت كردن!!!!!!!!

پس از پشت سر نهادن سختي هاي فراوان بالاخره تونستيم قله رو فتح كنيم!اونم چه فتحي...!؟باورتون نميشه...!!!

احساس ميكردم شدم آليس و دارم تو سرزمين عجايب قدم ميزنم!چه منظره اي!

بالاي تپه كه رسيديم ديديم به جاي خاك و سنگ و علف ...پارچه هاي ساتن و ابريشم رنگارنگ از دل زمين بيرون اومده و كل تپه ها رو پوشونده...چه گلدوزيهايي داشتن...نگوووو....!!!!انقدرم نرم بوووود........!

هر تپه به يه رنگي بود...حال ميكرديم!از اين ور ، به اون ور!از اون ور ، به اين ور!غلت ميزديم!بالا و پايين ميپريديم !

چه رنگين كموني در اومده بود....!آدم واقعا حال ميكرد!!

يه چيز جالبيم كه داشت اين بود كه سرويس بهداشتياش محرك بودن...شبيه ماشين!!!!!!!!هركي احتياجش داشت فقط كافي بود صداش كنه.......!!!!!!

خواستم يه نيشگوني از رو صورتم بگيرم كه ببينم نكنه خوابمو دارم همه ي اينا رو تو خواب ميبينم كه يهو صداي مامانم بلند شد كه:

نميخواي بيدار شي؟؟!!!چاييت يخ كرد!!!!!


ماهي نوشت:يعني ميشه همه ي اين خوابا رو پاي نيش اون پشه هه نوشت؟؟؟!!!!!!!