این روزا کلی حرف نگفته ی تلنبار شده رو هم,تو دلم دارم که بدجوری سنگینی شونو دارم احساس میکنم....

کلی حرف که عینهو بختک چسبیده به گلومو داره اذیتم میکنه!کلی حرف نگفته که تو این چند وقته رو هم تلنبار شدن!

نمیدونمم اول کدوم یکی رو به زبون بیارم؟؟!!!!!!نمیدونم......

نمیدونم از حرف و حدیث هایی بگم که یجوایی برام شدن مث یه زخم زبون؟؟!!!!یا از کارایی که بعضیا میکنن و آزارم میدن؟!!!!

از آرزوها و خواسته هایی که ازش دارم و هیچ کدوم برآورده نشدن بگم؟!از دعاهایی که به درگاهش کردم و پاسخ همشون سکوت بوده و سکوت.....!

یا از عجز و التماس پسر همسایه بگم که به هر چیزی متوسل میشد تا برا بستری شدن و ترک اعتیادش نره!!!!حرفایی که فقط شنیدن یکیشون برا به لرزه انداختن تنت کافی بود..........

از بی مهری ای که بعضیا در حقم کردنو با این کارشون منو با خودمم درگیر کردن بگم؟؟!!!!

یا از اون معتادی بگم که ساعت 12 شب لای آشغالا دنبال یه چیزی برا سیر کردن شکمش بود؟؟!!!!!!!!!!!!

اون شب تا صب حال خودمو نمیفهمیدم......یه حالی بودم که.....

نمیدونم.....

نمیدنم اول مرگ 5 نفر از اعضای یه خونواده رو بگم یا داغی رو که زرد شدن و خشکیدن یه غنچه ی 1 ماهه رو دل مادرش گذاشت؟؟؟؟!!!!!!

یا شایدم بتونم از ز... دختری که باشگاه میاد و علی رغم مشکل جسمی ای که داره فوق العاده بازی میکنه بگم!دختری که نگاه بعضیا بهش یه جور خاصه!!!!!بعضیایی که مطمئنم حتی یه لحظه هم تو ذهنشون جای خودشونو با اون عوض نکردن تا شاید اینجوری بفهمن که یه همچین آدمی چقد به اطرافیان و حرکاتشون حساسن!!!!نگاهایی که من احساسشون کردم چه برسه به خود ز...!دختری که سعی میکنه ناراحتیاشو زیر لبخندی که دائما به لبشه پنهون کنه....!

تا کی باید شاهد همچین چیزایی باشیم...؟؟!!!!!!!!!!!!!

این روزا اوضاع روحی م یکم ناجوره!برا فرار از همچین شرایطی سر خودمو با رنگ و نقاشی و باشگاه گرم میکنم...

به زمان احتاج دارم تا بشم همون ماهی شلوغ و پر سرو صدا!!!

البته الانم پر سرو صداما!ولی نه دیگه به اون جنب و جوشی که همیشه بودم....!

فعلا........