اندر احوالات امیررضا
چطورین؟طاعات و عبادات همگیتون قبول....!اگه یه جای کوچولو وسط دعاهاتون برا من و خونواده مم باز کنین تا عمر دارم دعاگوتونم!شاید خدا به خاطر دعاهای شما دوست جونیام یه نگاهیم بمن بکنه...!!!
امروز میخوام در مورد شاهکارای امیررضا,پسرک شلوغِ 4ونیم ساله ی خاله ریحانه م(همون خاله م که 3 سال ازم بزرگتره)بگم.
اول ماجرا اینم بگم که شاهکارای ایشون انقده زیاده که نمیشه همشونو گفت!اینا فقط یه گوشه ی کوچیکی از کاراشه!!
1)هدیه ش به باباش:
چند هفته پیش که تولد باباش بود,دو تا ملخ به عنوان کادوی تولد به باباش داده بود!البته اینم بگم که نتیجه ی دست رنچ خودش بوده و بعد دو ساعت زیر آفتاب موندن تو محوطه ی مجتمعشون و کشیک ملخ های بیچاره رو دادن تونسته بود بگیرتشون!!!
بعدشم که کلاس آموزشی ملخ گیرون را انداخته بود و داشت توضیح میداد که چجوری میتونی ملخ ها رو گیر بندازی!!!
2)دومیشم اختراعش بود:
چند روز پیشم که یکی از عصاهای حاج باباییم و بورس سر مامانش رو سر این اختراعش نفله کرد!
ریحان میگفت وقتی خونه ی مامان بزرگیم بودن!آقا اختراع بدست وارد اتاق شدن و منتظر تشویق بقیه!!!
عصا و بورس رو که شکسته بوده و دسته ی بورس رو از جایی که شکونده بوده وارد عصا کرده بود!
میگفت مامانی اینطوری میتونی راحت تر سرتو شونه کنی!لازم نیس دیگه زیادی دستتو بلند کنی!!!درضمن هروقتم که پشتت احساس خارش کردی میتونی با این راحت پشتتو بخارونی!!!!
قیافه ی ریحان اونموقع دیدنی بودااااا.....!
3)و اما شغل آینده ش:
یه بار که برا کاری با ریحانه و امیررضا رفته بودیم بیرون,موقع برگشت یه موتور سوار دیدیم که دیدن ایشون همانا و تراوش تخیلات امیررضا همانا.
برگشته بهم میگه:یه چیزی بگم؟!
من:هر چندتا که دوس داری بگو!
امیررضا:میگما میخوام وقتی بزرگ شدم یه مغازه ی بزرگ موتورفروشی باز کنم!ازون موتورایی که دای دای داره بفروشم!(به دایی مهدی م میگه دای دای!!!)یکیشم خودم سوار میشم.
من:اونوخ منم سوار میکنی؟!!
امیر:نه!
من:آخه چرا؟!منم دوست دارم موتورسواری رو آخه!!!
امیر:خب میای پول میدی یه موتور واسه خودت میخری سوارش میشی دیگه!!!
من:آخه منکه اینهمه پول ندارم که!نمیشه منم سوار موتورت بکنی؟!
امیر:باشه من موتورمو بهت قرض میدم سوارش شی!
بعدش یهو رفت تو فکر و انگار که یه چیزی یادش اومده باشه,خندید و گفت:میگما وقتی من بزرگ بشم تو هم اون موقع بزرگ میشی و مامان میشی!خودت بچه داری!
من:خب که چی؟!!!!!!!!!!!!چه ربطی داره؟!!!!
امیررضا:خب اون موقع هم پول نداری؟؟؟؟؟
من:نمیدونم,شایدم نداشتم!!!
امیررضا(با یه قیافه ی مهربون!!!که کمتر ازش دیده شده):باشه,من هروقت مغازه مو باز کردم اولین موتور رو میدمش به تو!بهت قرض نمیدما!میدم که برا همیشه مال خودت باشه!!!
ریحانه:
4)لیلیِ زندگیش:
امسال که مهد میرفت,
لیلیِ زندگیشو پیدا کرده بود و به فکر مراسم عروسیش افتاده بود!
حتی یه لیست از مهمونایی که قرار بوده برا عروسیش دعوت کنه رو تهیه کرده بود!از هر خونواده فقط کسایی که دوسشون داره رو دعوت کرده بوده!
حالا جای خوشبختی داره که منم جزوِ اولین کسایی بودم که تو لیستش ثبت کرده بوده!
و این داستان ادامه دارد.....!
ماهی نوشت1:
اگه عمری باقی باشه,بازم درموردش مینویسم!
این عکسش مال 13 بدرِ امساله!!که رفته بود رو شونه های باباش برا عشق و صفا!
اینم مال زمانیه که رفته بودیم محلات!آخ که خوردن صبحانه تو هوای خنکِ سرچشمه ی محلات چه حالی داد!
اینم از شاهکاره بنده!!! عکس 10ماهگیشه که من برا تولد 1 سالگیش کشیده بودم!!!
ماهی نوشت2:
چرا تازگیا پست های من انقد طولانی میشه؟؟!!!!!
حالا خوبه همشونو نمیگم!



از اونجایی که متولد اسفند ماهم،پس شدم ماهی کوچولو!